آی کیف می داد اون روزا

بعد اون موقع ها که بچه بودیم شمال که می رفتیم بابا همیشه تو جاجرود واسمون فالوده می خرید. بعد ما تو ماشین می نشستیم و اون با یه ورق مقوا که حکم سینی رو داشت میومد طرف ماشین. روی مقوا هم همیشه سه تا فالوده برای ما بچه ها و دوتا بستنی سنتی واسه خودش و مامان بود . ما شیشه های ماشین رومی دادیم پایین و  بستنی و فالوده ها رو یکی یکی می گرفتیم .

/ 9 نظر / 6 بازدید
پریسا

سلام وب جالبی داری اگه وقت کردی به وبلاگ منم بیا

حورا

[خوشمزه] یاد بچگی ها بخیر....

الهام

آخی.... یادش بخیر حواست به این روزا باشه که بعدها حسرت این روزا رو نخوری.... عید ایران نمیای؟

خواننده

سلام خاطره مشابهی رو در من زنده کردید... عید شما مبارک... از صمیم قلب آرزوهای خوب رو برات دعا می کنم...

حاجی

سلام تصادفا (به واسطه یکی دو متن مشترک) صفحه خاطرات شما را دیدم و با وجود اینکه خیلی کار داشتم . بدون وقفه همه مطالب آن را خواندم . از سبک نوشتنت خیلی خوشم آمد . ساده و صمیمی اصلا حس کردم میشناسمت . بگذریم خسته نباشی خوش بگذره و پیشاپیش نوروزت مبارک

آوای درون

سلام سارا جان، خوبی؟ چرا یادداشت جدید نمی نویسی؟ سال نو رو بهت تبریک میگم و امیدوارم سال 89 سال خیلی خوبی برات باشه [لبخند]

الهام

سال نو مبارک.... کجایی؟؟؟؟؟؟............

زهرا

سلام گلم خوبی خوشی سلامتی؟ خیلی وقته که آپدیت نکردی؛ کجایی؟ بیمعرفت نکنه اومدی ایران و ما بیخبریم!