حکایت آدمیزاد گریزی من و فضای گرم خانه

نه که یه مدت تنها زندگی کردم، عین این آدم های غار نشین شدم. اصلاً دیگه عادت ندارم که بیام تو خونه و آدمیزاد ببینم! حالا فکر کنین این همخونه های من هم یک آدمهای خونگرم و مهربونین که بیا و جمعش کن! هر روز که میام خونه این دوتا دختر هی محبت و لطف و اینا می چپونن تو پاچم! بعد هفته پیش یه روز هیچ کدومشون نبودن انقده حال داد که نگوووووووووو..... زنده باشن، بودنشون خییلی خوبه..... اما نبودنشون هم عالمی داره..... بعد تازه اون روز فهمیدم چرا من آخر هفته ها انقده خسته ام..... من اصلاً عادت به این همه روابط انسانی ندارم..... انرژی زیادی می گیره ازم..... .فکر کنم از این به بعد آخر هفته ها یه چند ساعتی برم کتابخونه ای، چیزی بلکه یه استراحتی بکنم!!! بعدش من صبح ها با اخلاق سگ از خواب بیدار می شم ..... واقعاً تا نیم ساعت حرفم نمی یاد ..... اونوقت دوتا قیافه پر انرژی و خندان می پره جلو چشام  که سلاااااااااااااام، صبح به خییییییییییر ....... خوب خوابیدی؟!.....بعد من واقعاً دوستشون دارم هااااااااا....  ولی بخوام به زندگی با اینا ادامه بدم باید دو پینگی، سه پینگی، چیزی بکنم.....

/ 6 نظر / 9 بازدید
من

با اینکه الان تنها زندگی نمیکنم، اما چون حسش رو دارم خوب میدونم چی میگی. امان از این فیلم بازی کردنا، مخصوصا اول صبحی! [لبخند]

آوای درون

چه قدر آزار دهنده است که آدم نتونه با خودش تنها باشه! تجربه 7 سال خوابگاه ...

الهام

من از اونجایی که روحیم بیشتر شبیه هم خونه ایهاته می گم:بی ذووووق![چشمک] ولی واقعا گاهی خلوت آدمها لازمه......

شهرزاد قصه گو

فلامینگو ی عزیز، سلام نمیدونم از کجا شروع کنم. دو تا پست اخیرت کلی‌ منو به فکر باز داشت. این چیز‌هایی‌ که تو گفتی‌ رو من دقیقا شش سال تجربه‌اش کردم! هر لحظه میشد برگشت ولی‌ برنگشتم تا اینکه اینجا ازدواج کردم و دیگه ماندگار شدم. تازه فکر کن من هم مثل تو کلی‌ آدم گریز بودم و از یک زندگی‌ یک نفره پریدم تو یک زندگی‌ پنج نفره. دیگه باقیش رو نپرس که چه قدر سخت بود!!! موفق باشی‌ و شاد.

vahid

سلاممممممممممممممم[نیشخند] . [گل] یه غار خوب با امکانات رفاهی کامل و اب و برق جهت اجاره موجود میباشد برای اطلاع بیشتر با شماره 115 تماس بگیرید![نیشخند]