فارسی دری!

- راهت خیلی دوره.... چه جوری تا دانشگاه میای؟

- هیچی فقط باید هی چند بار خودمو از این قطار بیندازم بیرون و دوباره خودمو بیندازم رو اون قطار (پر واضح است که منظور همانا این است که ایشون باید چند تا خط قطار عوض کنه تا به مقصد برسه).

وقتی فرهنگ مال ٢٠٠ سال پیش باشه و از حد یابو و الاغ سواری فراتر نره اینطوری میشه.

/ 3 نظر / 5 بازدید
سامان

اول سلام چون میگن سلامتی میاره راست و دوروغش پای خودشون اونایی که گفتن. من خیلی اتفاقی وبلاگه شماروددیدم فکر کنم ساعت 1:30 شب بود مثلا می خواستم وبلاگمو بعد از چند ما که وقت نکرده بودم امشب به روز کنم که وبلاگه شمارو توی وبلاگهای به روز شده دیدم و نمی دونم چرا زد سرم و از اولین پستی که نوشته بودیت تا همین آخریو خوندم. از داستانه میمونها که نوشته بودیت خیلی خوشم اومد. راستی این جملتون هم خیلی آشنا بود و غریب و برایم یاد آور نوشته های خودم در دورانی نه چندان دور بود باخوندنش کلی خاطره برام زنده شد من ماندم ویک دنیا حسرت . حسرت چیزهایی که هرگز بر نمی گردد. یک جایی نوشته بودی که دلت می خواد برگردی ول حسابی وابسته شدی به اون طرف یاد شعر بوی جوی مولیان افتادم و قسمتی از کتاب از پاریز تاپاریس دکتر پاریزی. الان ساعت 3:18 صبح و فردا ساعت 8 یک قرار کاری مهم دارم فکر می کنم زده سرم که تا این موقع بیدارم و دارم این حرفارو میزنم به هر حال خوشحال شدم از آشنایی با شما یعنی با نوشته هاتون سر بلند و پیروز باشید و تا همیشه آریایی و ایرانی در پنا خدایایران زمین

آوای درون

مگه فرهنگی هم در کار بوده؟ خداییش این جوریشو نشنیده بودم! خودمو از قطار بیندازم بیرون..!!!

سامان

خانمی کجایی به روز نکرده ها منتظرییییییییییییییییییییییییییییییم ( باصدای بلند و کش دار خوانده شود لطفا") [نیشخند]