بزرگ شده پدر سوخته حسابی قد کشیده!

اون قدیم ها که من بچه بودم اگر جائی رد می شدم، حالا راهرویی، دم دری، پنجره ای یا هر مدل جایی که می خواست باشه..... و بطور اتفاقی مطلبی را می شندیم که به من ارتباط نداشت و می دانستم که گوینده به هر دلیلی نمی خواهد من آن مطلب را بشنوم، قدم هایم را تند می کردم و سریع از آنجا رد می شدم. اصلاً تربیت من از بچگی طوری بود که فرقی بین راز سر به مهر مردم و کفش و لباس و پول آنها نمی دیدم. فکر می کردم که اگر حکایتی را که مربوط به من نیست و صاحب آن راضی نیست را بشنوم درست مثل این است که او راضی نباشد و من پول یا مالی را از او بردارم و به عبارت دیگر فکر می کردم که از او دزدی کرده ام ..... اما خب  آن روزها گذشت و من دیگر بچه نیستم!

/ 7 نظر / 11 بازدید
حورا

میبینم که داری از خودت انتقاد میکنی! حالا مگه دم پنجره چی شنیدی که نباید میشنیدی؟ [نیشخند] مثل اینکه شنیدنش خیلی کیف داده! [چشمک]

الهام

به به! حالا از بزرگ شدن نمی شد خصلت های دیگشو بلد بشی؟!؟!؟!

نازنین

سارا...یاد میدون انقلاب افتادم ییهو![ناراحت]

باران

چه وصف الحالی... انقدر از این بابت شاکیم! فکر میکنی دوباره میشه برگردیم به خصلت قبل؟؟؟

فاطمه

خه حالا اصل مطلبه ووگو