پشت دریاها شهری است

می گوید:"زندگی در اینجا با سخاوتمندی تمام، همه فرصت ها را به پایت می ریزد " چشم های شیشه ای اش را نگاه می کنم و می گویم "درست ...اما در ازای آن باید از یک چیز بگذری: خودت.... باید دل بکنی.... باید دوباره ریشه بدوانی.... و این از توان من خارج است.... پیرم برای ریشه جدید دواندن" چشم هاای شیشه ای اش تار می شود .... می گوید"حرفت را نمی فهمم.... نکنه  تنهایی اذیتت می کنه..... مگه دوست و رفیق پیدا نکردی؟ .... "  چطور بهش بگویم که در میان من جمع و دلم جای دیگر است یعنی چه...که دنبال کعبه ای می گردم، ریسمانی، ریشه ای تا چنگ بزنم.....تا نگهم دارد ....و هیچ یک را در غربت این سرزمین سرد پیدا نمی کنم. انگار ریشه های سرزمینم به پایم زنجیر شده....من در این هوای نأمانوس امید به نجات ندارم....اشکهایم هم حتی در این دیار غریب خشکیده......و نگاه پرسشگر این مردمان از پشت چشم های شیشه ای شان سنگین و سنگین تر می شود هرروز....اندوه چنگ انداخته به قلبم می فشارد و می فشارد.....می خواهم بگریزم...... به خودم نهیب می زنم: آرام بگیر،  . به زودی به قول سهراب

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب

/ 4 نظر / 5 بازدید
حورا

همه ما یه وقت هایی احساس غریبی می کنیم، بعضی هامون بیشتر... غصه نخور عزیزم [ماچ] یه آب و هوایی تازه نمی کنی بیای اینورا؟

حورا

انشاالله که جور میشه سارا جان [چشمک]

زهرا

مادر اگه یه وقت خواستی از طریق آب طی سفر کنی حواست باشه قایقی که تو آب میندازی سالم باشه یه وقت وسط راه نگذارتت... بالاخره نقل یک کیلومتر دو کیلومتر که نیست... داری از اووووووووووووووووووونور آبها میای...

نازنین

khob bache pashodi rafti pishe in almania ye az khod motchaker! hamin mishe dige! hala masteret ke zood tamoom mishe, phD pasho bia inja khodam havato daram! [قلب]