خاطرات یک فلامینگوی غریب

وطن

دست ها می سایم ، تا دری بگشایم ،

 به عبث می پایم ، که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته شان ، بر سرم می شکند

خواب ، در چشم ترم می شکند....

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()