خاطرات یک فلامینگوی غریب

حواس سرگردان

نمی دونم چرا استاد الکترونیک صنعتی مون که درس میده، یهوو حواسم میره به چیزای دیگه. مثلاً دیروز خاطرات دوران راهنمایی برام زنده شد که مدت ها بود راجع بهشون فکر نکرده بودم، یادم افتاد که چقده با هیجان واسه نیمه شعبان تمرین سرود کردیم (آهنگ نیلوفرانه علیرضا افتخاری ) و روز اجرای برنامه خانم اکباتانی(البت ما اکی والان صداش می کردیم) می گفت این سرود در واقع  یه آواز با موسیقی هستش و موسیقی هم حرامه و من اجازه نمی دم این سرود رو اجرا کنید، اون هم تو این مناسبت مبارک!!! ما هم تو یه فرصت که حواسش نبود پریدیم رو سن و سرود رو شروع کردیم، اونم دیگه مجبور بود با قیافه اخمو و تهدید آمیزش تا آخر سرود کنار ستون وایسه ولی خب تا آخر سرود که دستش بهمون نمی رسید..... چه کیفی می کردیم اون روزها از اینکه با معلم و ناظم و مدیر مخالفت کنیم....و امروز که نگاه می کنم می بینم ما چقدر از این مخالفت کردن ها لذت می بردیم!!!.... اصولاً بعضی بچه های نوجوون یه حالت های سادیستی نسبت به مسولای مدرسه دارن و من قطعاً جز اون بچه ها بودم. ....مممممممم... چی می گفتم؟....هاااااا....اصلاً تن صدای این استادمون حالت عجیبی داره، کافیه دهنشو باز کنه .... یهو به خودم میام، می بینم یه ربع گذشت و من دارم به یه چیز دیگه فکر می کنم.... حالا نگین عاشق شدی هی منگ می زنی ..... نه والا....مثلاً سر کلاس پیر سگ اتریشی عمراً به چیز دیگه ای فکر کنم، یعنی جرأتشو ندارم!!!! آقا این اتریشی شخصیتیه واسه خودش، جذبه نگاهش یه چیزی در حدود محسن رضائیه و با این حال میشه یه کتاب طنز در موردش نوشت به این قطر!!!

پ.ن الان به وقت تهران ساعت٢ بامداد هست، نگاهی به اولین اعلام از نتایج آرا انداختم.....خدا عاقبت همه ما رو به خیر کنه......

+ مادموازل فلامینگو ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()