خاطرات یک فلامینگوی غریب

خواستم کمکش کنم!!!

دیروز داشتیم از طبقه زیر زمین دانشگاه می اومدیم بالا دیدم یه دختر عرب ایستاده تو زیر پله ای و داره نماز می خونه. بنده خدا خم شد بره سجده که دیدم الیزابت دوستم یهوو در یک حرکت سریع السیر خودشو رسوند به دختره و زیر بغلشو گرفت و از زمین بلندش کرد....در حالی که از خنده غش کرده بودم بهش می گم چکار می کنییییییی؟ باشرمندگی تمام می گه فکر کردم یهوویی ضعف کرد افتاد رو زمین، خواستم کمکش کنم.

+ مادموازل فلامینگو ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()