خاطرات یک فلامینگوی غریب

 

به جان رفقا قصدم از اون پست قبلی تریپ افسرده و اینا نبود، دیدم چند تا نخ موی سفید درآوردم گفتم یه چیزی به افتخارشون بنویسم!

بگذریم. . . .امروز تو سلف دانشگاه بستنی کاپوچینو خوردم، از اون لحظه رو پام بند نیستم،  هی لبخندم میاد، هی خوشحالم، از وقتی اومدم خونه هم آهنگ خوشگلا باید برقصن اندی رو گذاشتم و هی می رقصم، حالا یهو دوچار شک شدم، چی بوده تو اون لامصب که منو انقده خوشحالونده، . . . . . فردا برم سلف رو قوطی ها رو چک کنم ببینم چه زهر ماری خوردم که انقده کبکم خروس می خونه. . . . .

پ.ن. رفتم سلف و رو قوطی ها رو چک کردم، دیدم نه زهرماری ای چیزی توش نبوده، به این نتیجه رسیدم که خل و چلی و جلفی از خودم است و ارتباطی به عوامل بیرونی ندارد!

+ مادموازل فلامینگو ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()