خاطرات یک فلامینگوی غریب

زلفکان سفیدم در حال رستن است!

زن مسن پای آینه می ایستد و خودش را نگاه می کند، آن دختر ١۵ ساله قدبلند را می بیند که دل تمام پسرهای کلاس را برده و آن دختر قد بلند و پر انرژی ١٧ ساله را می بیند که در تظاهرات با هیجان تمام شعار می داده، در نگاهش هنوز برق ٢۵ سالگی اش را می بیند. ولی تو بمیری هر چی تو آینه نگاه می کنه سن بالا تر از این نمی ره! از خاطرات سفرش به هند تعریف می کند وقتی که تازه پا به 20 سالگی گذاشته بوده، آرام و با عشوه دست هایش را تکان می دهد و می گوید خاطرات مربوط به 30 سال پیش است و من می بینم که دخترهای ترم یکی استرالیایی با پوزخند نگاهش می کنند و با هم پچ پچ می کنند که پیرزن 20 سالگی تو مربوط به 50 سال پیش  است، نه 30 سال پیش . . . . .

این ها را می نویسم که تا روزی که بقیه موهایم سفید شد، دوباره بخوانمشان و در مقابل تمام چیزهایی که نمی توانم عوضشان کنم تلاش مذبوحانه به خرج ندهم

+ مادموازل فلامینگو ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()