خاطرات یک فلامینگوی غریب

پیرسگ اتریشی

فردا با یه استاد اتریشی امتحان شفاهی دارم . من که هیچ، آلمانی های از رونرو هم  تا تو چشاش نگاه می کنن، یاد جد کبیرش "ادلف هیتلر" میافتن. خلاصه که همگی مثل سگ ازش می ترسیم. پست فطرت روزای امتحان از ذوق اینکه قراره ملتو نقره داغ کنه تمام صورتش می شه نور!!! به جان خودم دو هفته پیش یه سری از بچه ها باهاش امتحان داشتن، تو راهرو دیدمش یه لحظه جا خوردم. چروکای زیر چشماش و خط های پیشونیش باز شده بود و لپاش همچین به صورتی می زد. از همه بدتر اون چشمای همیشه سبز تیرش که انگار هیچ نوری توش نیست به سبزآبی روشن می زد (لازم به ذکره که لباسش اون روز خردلی بود و رنگ چشم ها ناشی از انعکاس رنگ لباسش نبود !!!). خلاصه که از فرط خوش خوشانی روحیه، شده بود جووووووون، شاداااااااااب، سرحاااااااااال !!! منم در حالی که تو کف بودم فکو باز کردم و گفتم "صبح بخیر" و برای اولین بار دیدم که نیشش به صورت سرتاسری باز شد. خلاصه که  خدا بهم رحم کنه فردا.... چه گوشتی می خواد از تن من آب بشه بره بشه بوتاکس تو صورت این پیره سگ !!!!

پ.ن شاخ نواده هیتلرو شکستیم!

+ مادموازل فلامینگو ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()