خاطرات یک فلامینگوی غریب

این روزها

١. اصلاً این چه مد مزخرفیه که پسرا خشتک شلوارشون تا دم زانوشون بیاد؟ و از اونور هم زرت و زرت شرت های خالمخال و چهارخونه و حتی اسپانج بابی شون با تمام قوا خود نمائی کنه (کورشم اگه دروغ بگم، واقعاً نصف پسرای جوون این ریختی می گردن )شدیداً مایلم شلوارشونو بکشم بالا بعد هم با یه کمربند سفت محکم ببندمش که دیگه پائین نیاد!

٢. دوشنبه امتحان دارم آن هم از نوع شفاهی اش، بسیار هم می ترسم، صحنه رو تصور کنید که استاد و آسیستانا می شینن پشت نیمکت و من می رم پای تخته تو تخم چشمشون وای میسم و اون هی سوال می کنه من هی باید جواب بدم و شکل بکشم و مساله حل کنم . . . .  عمه ام میگه قبل از اینکه بری تو اتاق امتحان، هفت تا قل هو الله بخون و تا رفتی تو فوت کن تو صورت استادت، اینطوری زبون ایراد و بهانش بسته میشه، صحنه رو تصور کنین بپرم تو و تو صورت استاد فوت کنم!!! اینا به کنار تمام فامیل قرار است بنشینند به دعا، می ترسم این همه دعاگو دارم استادم ناغافل سوسکی، قورباغه ای چیزه شه! یک امتحان شفاهی دیگه هم دو هفته بعدش دارم، خیر نبینند این اجنبی ها که گوشت به تن آدم نمی ذارن!

٣. این چینی های نی قلیون همچین می خورند که آدم همینطور می مونه که این همه غذا رو کجای اون هیکل می چپونند.

+ مادموازل فلامینگو ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()