خاطرات یک فلامینگوی غریب

سمنوی عمه لیلا ! ! !

کوچک که بودم. . . .  چه کیفی داشت، کنار تشت می ایستادم، و اشاره می کردم: اینو می خوام، نه نه، این که باله قرمز داره، کوچولوئه، تر و فرزه، و مرد دوره گرد ماهی را توی کیسه می انداخت. مادرم مطابق هر سال اخطاریه صادر می کرد: مواظب باش از دستت نیفته. و من ورجه  وورجه ی هیجان را در دلم حس می کردم. ورجه وورجه ی تصور پر هیجان ماهی داشتن! سوار ماشین می شدیم و من با هر ترمز ماشین دلم هرری می ریخت که نکنه کیسه از دستم بیفته و آبا بریزه و ماهی از خفگی بمیره، اما حاضر نبودم کیسه رو به کسی بدم. 

 حتماً الان درختای تهران شکوفه دادن. حتماً بوی عید میاد. اینجا اما هر چی بو می کشم خبری نیست، ولی ما راست قامتیانیم! اینه که با این که زوده ولی جهت مقابله با عدم برخورداری هموای اینجا از حال و هوای نوروز سبزه مان را  سبزیدیم. بماند که یه مقدار حالت های کچلی داره!

پ.ن: مرتیکه بی تربیت برگشته می گه: "من فکر نمی کردم یک خانم ایرانی این شکلی باشه، اصلاً تصور دیگه ای داشتم، آخه می دونید شما ظاهر یک زن معمولی عصر معاصر رو دارید" تو دلم می گم بزغاله، به من میگی  عصر معاصر ؟! توقع داشتی پوشیه بزنم و سوار شتر بیام خدمتتون؟!

+ مادموازل فلامینگو ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()