خاطرات یک فلامینگوی غریب

حقارت . . . .عداوت

١. دوستی را از دست داده ام. . . . . . . کاش می دانستیم، آزار دادن و تیکه های بد پراندن به مردم و تهمت های بی مورد زدن، چقدر روح خودمان را حقیر و روح دیگران را پژمرده می کند . . . . .

٢. من می ترسم، از روزی که ما دو دسته شده ایم و جلوی هم صف آرائی کرده ایم همینطور یک بند به این قضیه فکر می کنم. عاقبت این جریان چه می شود؟ چرا ما زنان محجب و غیر محجب در برابر هم اییستاده ایم؟ چرا از هم متنفریم؟ چرا از محکوم کردن هم لذت می بریم؟ ریشه این احساس در کجاست؟ مردان و چشم های فعالشان؟ یا خودمان و خودمان؟ خوب فکر کنیم و ببینیم پایان این ماجرا کجاست؟ آیا دختران ما هم محکوم به تنفر از هم خواهند بود؟ ما همه دوستان محجب و غیر محجب داریم. آیا دختران ما هم می توانند بدون این مرزبندی ها با همسن و سالان خود دوستی کنند؟ من خیلی در این مورد فکر میکنم . . . . . و هر بار غمگین تر از قبل می شوم

ضمناً پست قبل (اطلاعیه مبنی بر درخواست هم نوروزی!!) اصلاً شوخی نیست!

+ مادموازل فلامینگو ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()