خاطرات یک فلامینگوی غریب

اکازیون

به یک عدد ایرانی خانم یا آقا ساکن فرانکفورت و حومه، اهل نوروزبازی، چشم و دل پاک، مهربان و بی چشم داشت جهت همراهی در مراسم تحویل سال نیازمندیم . . . . .

پ.ن١: کتابخانه یک سالن مطالعه داره که توش چندین ردیف میز و صندلی چیدن و ملت غیور هم کیپ تا کیپ نشستن و دارن خر می زنن، امرو عصر تو اوج سکوت سالن یهو یه صدایی اومد (گلاب به روتون باد از یکی در رفت)  چشم ملت یه مقدار متعجب شد ولی دوباره سرشون رو انداختن رو کتاباشون و به مسولیت شریفه خر زدن پرداختن . . . . . حالا من از خنده در حال ترکیدن تو این فکرم که صاحبصدا چه کسی می تواند باشد!!!

پ.ن٢: زندگی یکنواخت و طاقت فرسا شده . . . . کاش حداقل  چند وقت یکبار یکی تو این کتابخونه بادی از خود در می کرد، از روزمرگی درمان می آورد. . . . دنیا را چه دیدید، شاید هم خودم دست به کار شدم!!!!

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()