خاطرات یک فلامینگوی غریب

سهم من

جمعه ها که از پله ها بالا می آیم خنده و شوخی و زمزمه و خلاصه نشانی از جماعت انسانی به گوش می رسد. از کنار اولین در رد می شوم،صدای قهقهه شان را می شوم و بی اختیار از شادی شان لبخند می زنم، می پیچم سمت راست کلید می اندازم و وارد خانه فسقلیم می شوم.

دیروز همسایه ام را سر کوچه دیدم، از بابت سر و صدای جمعه شب ها عذر خواهی کرد، با لبخند پت و پهنی که چندان هم بهم نمی یاد بهش گفتم مهمانی اش مزاحمتی برای من ایجاد نمی کند.

نمی داند که وقتی از در خانه اش رد می شوم، سهم خودم را از قهقهه های او و مهمان هایش می برم. . . . . .

+ مادموازل فلامینگو ; ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()