خاطرات یک فلامینگوی غریب

خجالت نکش، بکش پایین

در این لحظه توی لابی هتل نشستم و دارم ایمیل هامو چک می کنم. توی لابی فقط من و یه آقای پیر نشستیم. 2 ساعت پیش یه آقای جوونی اومد پایین و کلید اتاقشو به رسپسیون تحویل داد و تصفیه حساب کرد، بعد خواهش کرد که اگه میشه چمدونشو یه چند ساعتی اینجا بذاره تا بره یه شرکتی این دور و ور مصاحبه شغلی بده و بعد برگرده و چمدونشو برداره. این آقای محترم با کت وشلوار و کراوات و  کیف سامسونت و کلیه مخلفات و این ها رفت واسه مصاحبه و همین الان برگشت، چمدونشو همون وسط لابی باز کرد. کراواتشو در آورد، دکمه های پیراهنشو باز کرد، پیراهن رو دراورد، دستشو برد به دکمه شلوارش. حالا من هی می خوام بهش بگم می تونین برین تو دستشویی عوض کنین ولی چون دارم از خنده دارم منفجر نمی تونم دهنمو باز کنم . آقا پیره یهو غیرتی شد به در دستشویی اشاره کرد و گفت اونجا یه  دستشویی با دوش بزرگ هست که قاعدتاً باید بشه اونجا تعویض لباس کرد. بعد هم رو کرد به من و گفت خانم از شما عذر می خوام، من اصلاً نمی دونم چطور یه نفر می تونه جلوی یه خانم اون هم در ملأ عام همچین کاری بکنه. حالا من به جای اینکه مثل یه دختر خانم نجیب بگم نه شما چرا عذرخواهی میکنید و یه جورایی هم مثلا سرخ و سفید شم اینا، از خنده ولو شدم کف زمین.

+ مادموازل فلامینگو ; ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()