خاطرات یک فلامینگوی غریب

ایرانی های مقیم خارج بیاییم با هم رو راست باشیم

ما آدم ها گاهی به محض دست دادن کوچکترین فرصت از واقعیات تلخ می گریزیم و چنگ می زنیم به شیرین رویای گذشته. و بعد هم چنان درگیر سفسطه ذهنی خودمان می شویم که دل کندن از وهمیات خلسه آورش خیلی سخت می شود.

 من هم دلتنگ که می شوم به سرم می زند بزنم زیر همه چیز و برگردم وطن. بعد فکر می کنم که نه می مانم اما ایرانم را می آورم اینجا، مادرم، پدرم و تمام دلبستگی هایم را و بعد دلم می خواهد به جای این اتاق فسقلی، خونه داشتم....مممم.... یک خونه درست و حسابی با چند تا اتاق خواب..... که کابینت های آشپزخانه ام را مثل مادرم بچینم، که در و دیوارش را مثل خانه عطیه اینا پر از عکس کنم، که یک اتاق داشته باشم که فرش ایرانی کفپوشش بشود، که سماور گوشه اش قل قل کند، که توش موزیک ایرانی گوش کنم که تک تک سلول های بدنم هم نوا با هر بالا و پایین صدای مرضیه بلرزد، که پنجره اش تاقچه داشته باشد وعصرها پدرم عبای خرمایی رنگش را روی دوشش بیندازد و بنشیند گوشه اتاق و کتاب بخواند، که مادرم دوباره جوان شود و پبراهن گلدار پوشیدن و کیک خرمایی پختن  دوباره یادش بیاید . که خواهرم سرم را روی پایش بگذارد و موهایم را سشوار کند. که باز هم با هوس کودکانه به ظرف شکلات خوری با آن در انگوری شکلش دست برد بزنم، که دختردائیم دوباره بیاید با ما زندگی کند.....

بعد به خودم می آیم و می بینم که دلتنگی از وطن را با دلتنگی از گذشته ها در هم آمیخته ام و ریخته ام گوشه قلبم..... و می دانم که جزئی ازناخوداگاه من مایل به اینجا ماندن است تا به من بقبولاند که همه این ها ، که آن مادر سی و چند ساله، آن تاقچه، آن عبای مهربان پدر و آن تصویرها که آویخته ام بر در و دیوار آن اتاق یک جایی در وطنم منتظر من است و من هر وقت بخواهم می توانم برگردم و همه را در آغوش کشم و فقط بخاطر ترس از آینده و فردا و بیمه و پیری و کوری و این هاست و الان هم زندگی در ایران درست مثل بیست سال پیش، مهربان و گرم منتظر در آغوش کشیدن من است. و این سراب گذشته را آرام دنبال می کنیم و عمری در بیابان می دویم و می دویم و می دویم

+ مادموازل فلامینگو ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()