خاطرات یک فلامینگوی غریب

آی کیف می داد اون روزا

بعد اون موقع ها که بچه بودیم شمال که می رفتیم بابا همیشه تو جاجرود واسمون فالوده می خرید. بعد ما تو ماشین می نشستیم و اون با یه ورق مقوا که حکم سینی رو داشت میومد طرف ماشین. روی مقوا هم همیشه سه تا فالوده برای ما بچه ها و دوتا بستنی سنتی واسه خودش و مامان بود . ما شیشه های ماشین رومی دادیم پایین و  بستنی و فالوده ها رو یکی یکی می گرفتیم .

+ مادموازل فلامینگو ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()