خاطرات یک فلامینگوی غریب

من و زبون نفهم

یه امتحان بسیاااااااااااار پیچیده داریم (خدایی در عمرم امتحان به این پیچیدگی نداشتم) که تاریخشو امروز معلوم کردیم من هی می گفتم بابا بندازین سیزدهم مارس به بعد، من از الان تا ٢ ماه دیگه بکوب هر هفته امتحان دارم. هی یه پسره می گفت ما یه امتحان سخت بیست و سوم مارس داریم می خوایم دو هفته فقط واسه اون بخونیم بهش می گم ببین امتحانو بندازیم سیزدهم تو از الان تا سیزدهم تنظیم کن واسه هر دو امتحانت بخون وقت زیاد که مشکلی نیست. آخرش استاد گفت من یازدهم ازتون امتحان میگیرم. منم گفتم ببینم چی میشه اگه نتونستم خودمو برسونم امتحانو سال دیگه میدم می گه باشه. بزغاله امروز میل زده چون تو گفتی دیگه نمی خوای امتحان بدیم من رفتم با استاد صحبت کردم، امتحانو انداختم نهم.

بزغاله ی نفهم به محض اینکه ببینمت عین مار میگیرم دونه دونه فلساتو قِلِفتی می کنم!

 

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()