خاطرات یک فلامینگوی غریب

بزرگ شده پدر سوخته حسابی قد کشیده!

اون قدیم ها که من بچه بودم اگر جائی رد می شدم، حالا راهرویی، دم دری، پنجره ای یا هر مدل جایی که می خواست باشه..... و بطور اتفاقی مطلبی را می شندیم که به من ارتباط نداشت و می دانستم که گوینده به هر دلیلی نمی خواهد من آن مطلب را بشنوم، قدم هایم را تند می کردم و سریع از آنجا رد می شدم. اصلاً تربیت من از بچگی طوری بود که فرقی بین راز سر به مهر مردم و کفش و لباس و پول آنها نمی دیدم. فکر می کردم که اگر حکایتی را که مربوط به من نیست و صاحب آن راضی نیست را بشنوم درست مثل این است که او راضی نباشد و من پول یا مالی را از او بردارم و به عبارت دیگر فکر می کردم که از او دزدی کرده ام ..... اما خب  آن روزها گذشت و من دیگر بچه نیستم!

+ مادموازل فلامینگو ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()