خاطرات یک فلامینگوی غریب

هالووین

دیشب توی راه که داشتم بر می گشتم خونه....راستش جای شما خالی دیشب خونه سوگل شام دعوت بودم، عجب دست پختی داره این دختر، یه خورشت کرفس درست کرده بود انگشتاتو باهاش می خوردی. سنی هم نداره یه چیزی تو مایه های بچه منه اما ماشالااااااااا دستپخت..... ها چی می گفتم؟ اهان......  موقع برگشتن از مهمونی، پشت چراغ قرمز وایساده بودم، یه رستوران کوچیک هم بغل دستم بود، یهوو یکی با یه ماسک وحشتناک از در رستوران پرید جلوم و شروع کرد به گفتن "هاهاهاها هووووو هاهااااااا، یووووهااااا ها ها ها". نگاش کردم گفتم " بعضی ها امشب خیلی خوشتیپ شدن " دیدم داره با حالت تهدید آمیز یه چیز براقو تو دستش تکون میده، دقت کردم دیدم ناخن گیره ...... از خنده ولو شدم رو زمین....

+ مادموازل فلامینگو ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()