خاطرات یک فلامینگوی غریب

پیر سگ 2

از اواسط بهار به اینور پیر سگ اتریشی هی نایس شده، هی لبخند می زنه، مثلاً  کارخونه ای آزمایشگاهی چیزی می ریم ، منو هل میده که برم جلو که مثلاً خوب ببینم و به نحو احسن از امکانات استفاده کنم (ایییییییش، مرتیکه لا مذهب نمی فهمه به زن نا محرم نباس دست زد!!!). القصه که هی از خودش محبت در وکنه. بعد من هی یاد بچگی هام می افتم که دکتر وقتی می خواست آمپول بنویسه، قبلش هی مهربون می شد و شکلات می داد بهم. خلاصه که اوضاعی بود، اون هی محبت می کرد من هی وحشت می کردم، هم کلاسی هام هم یه جوری با ترحم نگاه می کردن که احساس می کردم، گوسفند تو مذبح شدم و هر آن طرف میاد و کلکمو می کنه. تا اینکه ایشون اواسط تابستون پیشنهاد دادن من درسم تموم شد، برم دانشجوی دکتریش بشم، حالا بماند که تا چند روزی، من چشمام از حدقه زده بود بیرون. یعنی با این همه لطف محبت که این روزا تو پاچم می کنه، فقط کافیه که بفهمه من اینور و اونور چه جوری پشت سرش صفحه می ذارم. فقط می تونم بگم چه حالی می ده که فارسی بلد نیست نمی تونه بلاگو کشف کنه.

+ مادموازل فلامینگو ; ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()