خاطرات یک فلامینگوی غریب

پس گردنی خاطرات

مامانم مدتی اومده بود اینجا پیشم، یه روز گفت فردا ناهار چی بپزم؟ من هم که کلی احساس مادر داشتن در سلول هایم غلغل می کرد، باصدایی که از لوسی به صدای گربه می مانست گفتم: خورشت بادمجان.

ایشان هم خواستند بروند مواد لازم را ابتیاع فرمایند که من با حالت های بسیار خودشیرینانه پریدم و گفتم گردن من خرد شود الهی آن روزی که شما بروی برای شکم من خرید کنی و الا و بلا من با شما می آیم.  یعنی من هرچه بگویم که چقدر از اینکه دوباره طعم حضور مادر را می چشم خوشحال بودم کم گفتم. هرچه ایشان فرمودند که امتحان داری بشین درس بخون، من به خرجم نرفت. خلاصه که رفتیم خرید اول قصابی بعد هم سوپر مارکت بعد هم چند جای دیگه. توی راه هم تمام کیسه های خرید را خودم بلند می کردم که دست های نازنین مادرم خسته نشود و هر چه ایشان اصرار که بابا یه کیسه رو بده من، من با حالت های خفن دفاحی کیسه ها رو پشتم قایم می کردم. وقتی رسیدیم خونه دیدم کیسه گوشت همراهم نیست و من هم یادم نمی آمد کجا جاگذاشتمش و باور نمی کنید با چه پس گردنی ای این مادر من رو فرستاد از خونه بیرون که برم توی تمام مغازه هایی که توشون رفتیم بگردم تا گوشتو پیدا کنم. به راستی که طعم بودنش کاملاً یادم آمد!


 

+ مادموازل فلامینگو ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()