خاطرات یک فلامینگوی غریب

می نویسم تا همیشه در خاطرم بماند

هرگز فراموش نمی کنم روزی را که آقال کوفال زنگ زد و گفت تصمیم گرفته خانه اش را به من اجاره بده....٢ هفته بود که خونه نداشتم و تو یه مهمونسرای فکسنی زندگی می کردم . اون مهمانسرا هم وضعیتی داشت..... هر دو روز یک بار باید اتاقمو عوض می کردم حالا شما تصور کنین که دو تا چمدون سنگینو باید از این طبقه به اون طبقه می کشیدم، اون روزا من ۴٩ کیلو وزن داشتم و ۵٢ کیلو وزن چمدون هام بود!!! اتاق ها هم ۶ نفری بود و برای هر ۶ نفر یک حمام و توالت داشت. حالا بماند که یه دختر چینی ۴ روز باهام هم اتاق بود و هر روز صیح اندازه یه حموم زنونه مو می ریخت کف حموم..... اِااِااِااِااِ... قیافه هاتونو تو هم نکنین اخ و پیفتون هم نره هوا..... خب چکار کنم، می گین آپدیت کن منم دارم از تخاطراتم می نویسم براتون دیگه. بعدش یه شب یه خانوم بسیار پیر آلمانی باهامون هم اتاق بود که کاملاً  (وقتی می گم کاملاً شما باور بفرمایید که کاملاً)بدون لباس خوابید. حالا دیگه وارد جزئیات نمی شم فقط اینو می گم که عزیزان وقتی پیر شدین حتماً حجابتونو رعایت کنین!!!  بدون اغراق می گم که این خانم ساعتی یک بار از خواب بیدار می شد و می رفت دستشویی، چراغ دستشویی هم می زد تو چشم من که مثلاً خیر سرم می خواستم کپه مرگمو بذارمو که صبحش از علی الطلوع برم دنبال خونه. بعد هم که میومد بخوابه چنان خرناسایی می کشید که دیدم دختری که تو تخت روبروییم خوابیده بود (اونم مثل من دانشجو بود ودنبال خونه می گشت) از شدت این سرو صدا ها از خواب بیدار شده و با یه قیافه مستاصل نشسته کف زمین و داره بافتنی می بافه!!!  صبحش هم سر میز صبحانه خانم پیره می نشست جلوم و من صحنه شب قبل از جلو چشمام نمی رفت و انگار که صحنه تمام پیرزن ها برهنه دنیا با غذام قاطی شده باشه،یک لقمه هم از گلوم پایین نمی رفت! حالا بگذریم از جریانات مهمانسرا.... اینو می گفتم که خونه نداشتم و وقتی هم که خونه نداری یعنی آدرس ثابت نداری، اجازه باز کردن حساب بانکی هم نداری، حالا شما فکر کنید من بدون خونه بدون حساب بانکی (که معنیش اینه که هرچی پول داشتم دور گردنم با خودم اینور و اونور می بردم!). بدون حتی یک دوست و آشنا چه وضعی داشتم. خوابگاه هم می گفت شما دیر اومدید ما هم اتاقتونو اجاره دادیم به یکی دیگه....دیگه هم اتاق خالی نداریم. هرچی می گفتم ننتون خوب باباتون خوب من ویزا نداشتم که بیام... اونا هم می گفتن به هر حال ما جا نداریم.....از روی آگهی های روزنامه هر روز از این خانه به اون خانه می شدم و هیچکس مرا پسند نمی کرد که خانه اش را بهم اجاره بده....حالا  چنان سرمایی خورده بودم که نه نفسم می آمد و نه گوشم می شنید،  وحشت و ترس از تنهایی و آدم های غریب هم روش.... امکان استراحت هم نداشتم... هر روز باید می رفتم خونه ببینم.... مادرم بهم زنگ زد گفت برو مسجد دعا کن..... اما حالم از نظر جسمی و روحی انقدر بد بود که توان روبرویی با محراب مسجد رو نداشتم!!!! با این حال رفتم مسجد بلکه یه فرجی بشه، چند تا دختر پاکستانی شماره ام را گرفتند و قرار شد ببینند کسی از مسجدی ها دنبال هم خونه نجیب و مسلمان می گرده یا نه!!! که از آنها هم خبری نشد. از طرف دیگه اینجا شهر کوچیکیه، دانشگاهش هم بیشتر فنی هست و دخترا کمتر از ٣٠ درصد جمعیت دانشکاه رو تشکیل میدن که خودش مسئله ای بود. پیدا کردن خونه یا اتاقی که فقط توش دختر باشه سخت بود و من مانده بودم که چکار کنم. یادم هست که پدرم زنگ زد و خیلی محکم بهم گفت "فکر پولشو نکن و به هیچ چیز و هیچ کس هم فکر نکن جز خودت، درست و آرامش زندگیت.برای خونه هم کاری بکن که به صلاحت هست و یه تصمیم عقلایی بگیر، من می دونم که تو از پس همه چیز بر میایی و الا خودم همراهت می اومدم." و چقدر حرف پدر آرامم کرد.

 درست یادمه که وقتی آقای کوفال زنگ زد و گفت که خونه شو می خواد بهم اجاره بده، کجا ایستاده بودم:روبری مغازه د.ام. هنوز هم که هنوزه هر بار از جلوی این مغازه رد می شوم ناخود آگاه لبخندی از روی آرامش می زنم..... و چقدر ناگهان آرام شدم و ممنون از خدا.....

و هرگز فراموش نمی کنم که همان سقف کوچک، همان لونه سگی که ماه پیش با چه خوشحالی ازش بیرون رفتم، سال پیش چقدر مایه آرامش خاطرم بود.

خونه نو بر فلامینگو مبارک!

پ.ن. همچین نوشتم که کسورات ماه اخیرم جبران بشه، مقداری روضه خونی توش هست اما خودم الان به همش می خندم.

 

 


 

+ مادموازل فلامینگو ; ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()