خاطرات یک فلامینگوی غریب

مثل گذشته ها

کاش می شد گاهی ما  علی رغم تمام تفاوت هایمان  آنقدر قلبمان بزرگ می بود که می توانستیم چند ساعتی کنار هم با آرامش بنشینیم و اینقدر به هم چنگ و دندان نشان ندهیم.

می دونید، گاهی کسی ظالمانه جلوت می ایسته.....یک کار می کنه که تمام اعصاب و روان و فکر و روحتو به هم میریزه......با حق به جانبی پاشو میذاره رو قلب و جان و زندگیت و فکر هم می کنه که حرف حق حرف اونه و .....  و تو اونو می بخشی ..... اما انگار یه شکاف عظیم بینتون ایجاد شده، تو می مونی اینور شکاف و  اون می مونه اونور. جای زخمایی که بهت زده رو دوا درمون می کنی..... طرفو که می بینی محترمانه و حتی شاید گاهی هم دوستانه لبخند می زنی. اما خوب می دونی که هیچ چیز مثل گذشته ها نیست.... هیچ چیز

+ مادموازل فلامینگو ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()