خاطرات یک فلامینگوی غریب

گفتمان من و دلم!

دوشنبه امتحان شفاهی دارم، از شما چه پنهان که این روزها به خاطر اسباب کشی خیلی دختر درسخونی نبودم، بجاش کوزت خوبی بودم، همچین با اسکاچ و انواع مواد شوینده خونه قبلی و خونه جدید رو سابیدم که حساسیت گرفتم نفسم بالا نمیاد! کلی مطلب باید بخونم و زمان اندک است، دستام از اضطراب داره ضعف میره (حالا این دیگه چه مدلشه که از شدت اضطراب کف دست آدم ضعف بره من نمی دونم) الان هم تو این گیر و دار دلم هوس های عجیب غریب می کنه، صبحی شکلات کشمشی می خواست. بعد هم چنان مظلوم نمائی ای کرد که همخونش با دلسوزی تمام گفت شب براش خورشت قیمه می پزه (دقت کنید که همخونم آلمانیه و چلو خورشت قیمه می پزه با ته دیگ زعفرونی..... یاد بگیرید!) دم ظهر هم یهو هوس صدای عمو بزرگه رو کرد منم واسش تلفن عمو رو گرفتم و کلی مظلوم نمایی که عمو من امتحان دارم هیچی حالیم نیست برام دعا کنید و این حرف ها، حالا یهو هوس همسایه روبرویی مونو تو ایران کرده، دلش می خواد بشینه با خانم همسایه چایی بخوره با شکرپنیر، بهش گفتم قربون چشمای بادومیش میرم (توجه دارید که دل من چشم بادمی داره) اما هر چیزی هم حدی داره نقداً خفه شه من وقت ندارم!

+ مادموازل فلامینگو ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()