خاطرات یک فلامینگوی غریب

هندی خونم زد بالا

 دیشب تلویزیون داشت فیلم هندی میذاشت، حالا نه فیلم هندی معمولی ها، نه. از اون فیلم هندی های شدیداً دراماتیک، از اونا که بچه ٧ ساله داره به مناسبت روز مادر گروه سرود مدرسه سرود می خونه یهوو تپق می زنه و مامانش یهوو از ته سالن با چشم های پر اشک شروع می کنه بقیه سرودو خوندن دویدن طرف بچش و همچین بغلش می کنه انگار ١٠ ساله ندیدتش! توی یکی از این صحنه هایی که زنه شروع می کنه رقصیدن پشت درخت و اینا یهو به خودم اومدم دیدم با تمام قوا نشستم پای تلویزیون و نیشم تمام عرض صورتمو گرفته و همچین با ذوق دارم نگاه می کنم که واقعاً جای خجالت داره. به خودم گفتم چیه مدتیه جز فیلم پلیسی آلمانی ندیدی حالا یه فیلم هندی دیدی فیلت یاد هندستون کرده؟!

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()