خاطرات یک فلامینگوی غریب

این ها را با هدف غرغر ننوشته ام ..... خواهش می کنم دعایم کنید

دیروز زنگ زد، صدایش ضعیف تر از همیشه بود، از دیروز تا به حال قلبم توی قفسه سینه ام پرپر می زند، تنگ شده این قفس و هراز گاهی چشم هایم پر از اشک می شود، هفتاد سالش است و مریض، چقدر از خدا فرصت بخواهم، چقدر خدا به من برش گرداند، و چقدر هربار بیشتر وابسته اش شوم؟چطور رفتنش را تحمل کنم؟ نه نمی توانم، درهم می شکنم....

  امتحان دارم و درس هایم را هم نخوانده ام، خانه ام را هم تا سه هفته دیگه باید تحویل بدهم، خانه جدید مبله نیست و من هم وقتاً و تا حدی هم مالاً توان خرید اسباب ندارم. آخر این هفته باید به رئیسم کار تحویل بدم و از شما چه پنهوون هیچ غلطی نکردم تا حالا، خلاصه که اوضاع بحرانی است. 

شما که یک وقت زبانم لال دلتان نمی آید این دختر ترگل ورگل، مهندس، خانم، نفس و جیگر توی این شهر غریب زیر فشارهای مختلف له شه؟ اونوقت کی پست بامزه و نمکی بنویسه و شما دلتون شاد شه؟پس جان هرکی دوست دارید، دعایم کنید! دعا کنید به حان خودم از این به بعد فقط پست های نمکی می نویسم!!

+ مادموازل فلامینگو ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()