خاطرات یک فلامینگوی غریب

حسرت

داشتم توی خیابون راه می رفتم، یهو دیدم دایی جانم اونور خیابون به تابلوی ایستگاه اتوبوس تکیه داده و داره سیگار می کشه، با شوق دویدم طرفش، نگاه سردشو که دیدم یادم اومد دایی جان ٢ سال پیش فوت کرده. مرد شباهت عجیبی به داییم داشت، حتی سیگار دست گرفتن و  تکیه دادنش به دیوار. چقدر  این اتفاق بی رحمانه توی صورتم سیلی زد و من ماندم و یک دنیا حسرت، حسرت چیزهایی که هرگز بر نمی گردند.

+ مادموازل فلامینگو ; ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()