خاطرات یک فلامینگوی غریب

تلخ

کوچک که بودم عاشق داستان زندگی شاهزاده ها بودم، از فریدونی اش گرفته تا ادواردیش! یادمه دایی خدا بیامرزم هم همیشه شازده صدام می کرد و تمام این ماجراها باعث شده بود که تو عالم بچگی یه جورایی احساس طاغوتیت بهم دست بده!!!. یادمه اولین بار وقتی فهمیدم الان و تو قرن معاصر شاهزاده به اون معنا که تو کتابا هست وجود نداره چقدر نا امید شده بودم، کلی زار زدم . خواهرم اما قصه انقلاب روسیه و فرانسه و استقلال هند رو برام گفت و از عزت آدم ها و ارزش هاشون و اینکه پادشاهان رفتنی اند و مردم و آرمان هایشان باقی است......

 و من امروز سر گور مردمانی که به خاطر آرمان هایشان مرده اند، می گریم و می ترسم و سخت هراسانم که داستان زندگی دخترم هم روزی به همین تلخی باشد.

+ مادموازل فلامینگو ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()