خاطرات یک فلامینگوی غریب

زنی دردمند تمام روحم را پر کرده

صدای ناظری توی اتاق می پیچد:

"دشت هایی چه فراخ 

 کوه هایی چه بلند......."

پس چرا سینه فراخ دشت ها این روزها بر سرزمینم تنگ شده....و انگار کوه افتاده روی سینه این مردم و فشار می دهد و فشار می دهد، باتوم می شود بر پشت و تیر می شود بر گلو.....

+ مادموازل فلامینگو ; ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()