خاطرات یک فلامینگوی غریب

رویاهای یک پسر 23 ساله . . . . . زندگی یک مرد 60ساله

چهارشنبه صبح:

شیرین من زیباترین دختری است که تصورش را می کنید.

دستش را میان موهای طلائیش می کند و یک دسته از مو هایش را در دستش می گیرد و بین انگشتانش کشیده اش تاب می دهد، طوری که هیچ زنی تا به حال چنین زنانه با موهایش بازی نکرده بعد آرام موهایش را رها می کند، بلند می شود تا از اتاق خارج شود، نا گهان چرخی می زند و بین چهارچوب در می ایستد،  یک دستش را بر کمر ظریفش می گذارد و لبش را غنچه می کند و با دست دیگرش برایم بوسه ای می فرستد. از پنجره نگاهش می کنم، سوار پرادویش می شود و دور می شود.

 

پنجشنبه عصر:

امروز ظهر آسه میلان با منچستر مسابقه داشت، به آرش اینا گفتم بیان اینجا با هم مسابقه رو تماشا کنیم، کلی هم چیپس خوردیم ،جاتون خالی . بعد از مسابقه  شیرین اومد جمع و جور کرد  و جارو زد و اینا.

 

جمعه شب:

امروز دلم عجیب هوای قورمه سبزی کرده بود، هنوز دهن باز نکرده دیدم شیرین قورمه را بار گذاشته، زیرش هم کم کرده که کم کم خورده جوش بزنه تا جا بیفته، چقدر خواستنی است این دختر.

 

یک شنبه ظهر:

امروز شیرین از صبح شیشه تمام پنجره ها را پاک کرد و بعد هم تمام لباس هایم را شست و پیراهن هایم را اتو کرد، از وقتی شیرین در زندگی ام پیدا شده، دیگر جوراب هایم گم نمی شود.

 

سه شنبه:

 هر وقت کاری باید انجام شود دستمال در یک دست و جارو در دست دیگر، جادو می کند.

 

پنجشنبه:

هر وقت می بوسمش بوی گل می دهد، بوی تمیزی ، بوی عشق. . . . .

 

شنبه:

امروز از ورزش که آمدم کف پاهایم درد می کرد، شیرین با مهربانی و لبخند کفش و جورابم را از پایم درآورد و یک ماساژ حسابی به کف پام داد

 پس نوشت: شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لف لف خورد گه دانه دانه . . . . .

 

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()