خاطرات یک فلامینگوی غریب

سنگ های کف رودخانه

زنگ زدم ایران به مامانم. می پرسه "کجایی" می گم "زیر سایه تون". می گه "نه عزیزیم منظورم اینه که خونه ای هنووووووووز؟" می گم "بله"، می گه "بابات هنوز نیومده دنبالت؟".........صدای من و خواهرم خیلی به هم شباهت داره، حتماً مادرم فکر کرده من خواهرم هستم....  یک آن دلم می خواهد پدرم می آمد دنبالم. بغضم را قورت می دهم و می گویم "مامان صدای دختراتو با هم قاطی می کنی هااااا"

دلم می خواهد بروم یک جای بکر .... مثل اون تپه ها پشت خیابون دکترا تو دماوند... که یه رودخونه کوچولو رد می شد ....که پامو بزارم توش، درست روی سنگ های کف رودخانه که یخ کنه...همین....

+ مادموازل فلامینگو ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()   

بعد فک کن بعد هزار سال یکی این کامپیوتر منو پیدا کنه و این فایلا رو ببینه

داشتم فایل های روی کامپیوتر رو نشخوار می کردم چشمم به یه سری فایل صوتی افتاد.... تو یکیش زنگ زدم به مامانم و دارم دستور پخت آش رشته می گیرم ازش....بعد این گفتگوی مهم و حیاتی رو ضبط کردم.....یعنی مهم و حیاتی به اون معنا نیست.... اما برای من دنیاییه.....هعیییی.....روزگار 

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()   

تلخ

کوچک که بودم عاشق داستان زندگی شاهزاده ها بودم، از فریدونی اش گرفته تا ادواردیش! یادمه دایی خدا بیامرزم هم همیشه شازده صدام می کرد و تمام این ماجراها باعث شده بود که تو عالم بچگی یه جورایی احساس طاغوتیت بهم دست بده!!!. یادمه اولین بار وقتی فهمیدم الان و تو قرن معاصر شاهزاده به اون معنا که تو کتابا هست وجود نداره چقدر نا امید شده بودم، کلی زار زدم . خواهرم اما قصه انقلاب روسیه و فرانسه و استقلال هند رو برام گفت و از عزت آدم ها و ارزش هاشون و اینکه پادشاهان رفتنی اند و مردم و آرمان هایشان باقی است......

 و من امروز سر گور مردمانی که به خاطر آرمان هایشان مرده اند، می گریم و می ترسم و سخت هراسانم که داستان زندگی دخترم هم روزی به همین تلخی باشد.

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()   

پاشم از اتاق برم بیرون تا خونی ریخته نشده

بعضی آدم ها بد اعصاب خورد کن هستند..... هم اتاقی بدبختم یه دانشجو داره که رفتاراش شدیداً گیر و دیوانه کننده هست....بعد خودش نات اونلی نمیدونه که شدیداً آدم اعصاب خورد کنی هست، بات آلسو فکر می کنه که خیلی کول و با مزه هم هست..... الان باز اومده تو اتاق دلم می خواد یه موشک پرت کنم تو کله اش....

+ مادموازل فلامینگو ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()   

راسیسم ایرانی

من به عنوان یک خارجی در آلمان حقوق بسیاری دارم (از تحصیل مجانی گرفته تا برخورداری از مزایای کارت دانشجویی و . . .). وقتی شرائط حودم رو به عنوان یک خارجی با افغان های ایران مقایسه می کنم خیلی احساس گناه می کنم.  یک کودک افغان نمی تونه تو ایران بره مدرسه اما بچه های ایرانی توی بهترین مدرسه های آلمان آموزش می بینن. توی ایران من چند بار دیده بودم که خیلی ها حق خودشون می دونستند که توی صف نان، افغانی رو پس بزنن و  در صورت اعتراض چند تا هم فحش هم حواله اش کنند، که حد و حدودش بیاید دستش. اینجا ندیدم کسی با یک خارجی چنین برخوردی کند

.........

این رسم که نان تازه بخری  و دم در به همسایه تعارف کنی یک رسم کاملاً شرقی است (حداقل توی آلمان!). تنها کسی که توی سه سال و نیم زندگیم توی آلمان، دم در بهم نان تازه تعارف می کرد علی (سرایدار افغانی خانه قبلیم تو دارمشتات) بود.  من همیشه از روی علی خجالت می کشیدم.

امروز برای اولین بار همراه بچه های ایرانی یک پسر افغانی دیدم، از او هم خجالت کشیدم، از همه شان خجالت می کشم....

+ مادموازل فلامینگو ; ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()   

خریت های دیگرم را هم حتماً با خودم آورده ام.....

بچه که بودم عید ها می رفتیم شیراز. بعد یکی از تفریح های ما (من و بقیه بچه های فامیل) این بود که بشینیم خونه دائی خفن شو خواننده های لوس انجلسی رو نگاه کنیم(آدم توی اون روزگار و با معیارهای اون سالها می بایست خیلی خفن می بود که می رفت شو آهنگ ها رو از دلال های غیر قانونی می خرید، خدا بیامرزه دائی رو، همین خفن بازی هاش هممون رو به خاک سیاه نشوند...... حالا این چیزا رو ولش کن). بعد این آهنگ  از همون لحظه اول که "کلی دل و دینم ببر و طاقت و هوش"،هنوز هم یکی از آهنگ های مورد علاقه ام هست. 

از طرفی پدرم فقط سالی یکبار شلش می کرد و ما اجازه داشتیم بشینیم پای بساط خواننده های لوس انجلسی، و الا اصولاً در بقیه زندگیمان کلاً ما باید می رفتیم سر درسمان و این قرتی بازیها معنی نداشت! ا

چند وقت پیش خاله جان آمده بودند اینجا اروپا گردی من هم با حالت کسی که بخواهد به ایران نشین های بی اینترنت حال بدهد  این آهنگ را گذاشتم برای خاله جان که خاطراتمان تجدید شود. بعد هم با نیشی پهن شده بین دو گوشم،  گفتم من عاشق این آهنگ معینم. خاله جان هم فرمودند که این آهنگ از بیژن است. با تعجب نگاه کردم دیدم خاله جان راست میگه.... من آن تصور غلط را از همان بچگی ام، از همان روزهایی که فرق مردهای سیبیلو را با هم نمی فهمیدم با خودم کشیده ام تا 27 سالگی ام....

 خریت های دیگرم را هم حتماً با خودم آورده ام.....

+ مادموازل فلامینگو ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()   

کامپیوتر مارکولک

هم اتاقی محترمم مارکولک که معرف حضورتون هست؟ این روزها خیـــــلی حالش خرابه. خیلی بابت تزش فشار عصبی روشه،  طوری که مرد خرس گنده دیروز نزدیک بود تو تخم چشمای من بشینه گریه کنه. اینا رو می گم که تصور دقیقی از اوضاع روحیش دستتون بیاد.

آقا من امروز که از نهار برگشتم، کامپیوترم مرده بود. هر کاری کردم هم زنده نشد. من هم چند بار اساسی ریستش کنم ولی کار به جایی نرسید. بعد برای اینکه یک بار خیلی اساسی تر ریستش کرده باشم، سیم رابط رو از برق کشیدم، که باز هم بی تاثیر بود. بالاخره رفتم مسئول شبکه کامپیوتری رو پیدا کردم و طرف اومد و معلوم شد که یه سوئیچ یه جا یه دردی داره که اگه کامپیوترت رو خاموش کنی دیگه بوت نمیشه و نمیاد بالا. تو این لحظه مارکولک وارد شد و کاشف به عمل اومد که کامپیوترش خاموشه. و بله دوستان اون سیم رابط که از برق کشیدم بیرون مال کامپیوتر اون هم بوده. دو دقیقه طول کشیدتا کامپیوترش درست شد و طی این مدت احساس می کردم هر آن ممکنه بیاد قلم پامو بشکنه و به همراه همون سیم رابط بچپوندش تو حلقومم تا دیگه از این غلطا نکنم!

+ مادموازل فلامینگو ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

موزی بازی

ساعت 11 صبح یکشنبه : دریل به دست و در معیت مادرم(بههههله مامانم اینجاس) مشغول سوراخ کردن دیواریم. می خواهیم به دیوار آشپزخانه طبقه های چوبی وصل کنیم. هنوز سوراخ دوم را نزده ام که مادرم می گوید "صدای تق و توق می یاد. فکر کنم بالاخره همسایه بغلی دارن اسباب کشی می کنن، برم دم در بهشون بگم ما دو تا زن تنهاییم حتماً میان کمکمون." هی چی می خوام جلوشو بگیرم به خرجش نمی ره،‌ تا به خودم میام می بینم در رو باز کرده و از اونجایی که زبون این اجنبی ها رو نمی فهمه منو صدا می کنه که بیا ببین این آقا چی می گه. می رم دم در، کاشف به عمل میاد که صدای تق توق مربوط به در زدن همسایه بوده که به علت صدای دریل خوب به گوش ما نمی رسیده. آقای همسایه با صورتی به رنگ لبو متذکر می شه که طبق قوانین جمهوری فدرال آلمان یکشنبه ها دریل کردن و اصولاً تولید هر گونه تق و توق ممنوعه. من با چشمانی گشاد می گم آقا تا ساعت 10 شب که مجازه. می گه نخیر بعد هم برام ساعاتی که تولید صدا مجاز هست رو در روزهای کاری، شنبه و یکشنبه قرائت می کنه و تندی از پله ها می ره پایین. من می رم تو گوگل می بینم که بعله. اصولاً طبق قانون در روزهای کاری از 7 صبح تا 10 شب می شه تق و توق کرد(ماشین چمن زنی از این قاعده مستثناست و فقط تا 5 بعد از ظهر می شه استفاده کرد). و شنبه ها از 7 صبح تا ساعت 13:00 میشه از خود صدا دروکرد و  یکشنبه ها کلاً حتی استفاده از ماشین لباسشویی جاروبرقی ممنوعه. فک کن!

به مامانم می گم مگر چند نفر توی این شهر آدرس من را دارند؟ اون اندک دوستانم حتماً تلفنم رو هم دارند. باز کردن در، درپی زنگی که انتظارش را نداری و جواب دادن تلفن های ناشناس به لحاظ آماری چیزی جز دردسر نداره. من از روی تجربه بهم ثابت شده که تلفن های ناشناس و زنگ درهای سرزده در 99% مواقع فقط مسئله به همراه میارن. این است که من مدتی است عطای آن 1% خبرخوش های پشت در را هم به لقایش بخشیده ام. حالا بازکردن در به طور خود جوش به امید واهی اینکه کسی بیاد برات دریل کند که دیگه اشتباه محض و کَـاَن شتریست که در خواب بیند پنبه دانه و گهی لف لف خورد گه دانه دانه.....بله حافظااااا

دوشنبه راس ساعت 7 صبح (و البته با اندکی بدجنسی ) دریل رو روشن می کنم و طبق مقررات جمهوری فدرال آلمان 4 تا سوراخ دیگه می زنم تو دیوار.

ساعت 7:10 دقیقه که از در خانه که بیرون می روم می بینم طبق معمول دوشنبه ها چند تا  از نامه های همسایه ام از دهانه گشاد صندوق پست روی زمین افتاده. باران ملایمی می زند و نامه ها را خیس می کند.  من مجبور نیستم مثل همیشه نامه ها را از روی زمین بلند کنم. یا اینکه مثلاً پایم را رویشان نگذارم..... حالا پایم اتفاقی روی نامه رفت یا به شدت لگد کردم.... به هر حال فکر نکنم جمهوری فدرال آلمان بتواند تمییزی بین این دو قائل شود....

+ مادموازل فلامینگو ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

از اون آینه ها که لاغر نشون میدن

افراد از آنچه در آینه می بینند قلنبه ترند

+ مادموازل فلامینگو ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

شکلات بفرمایید

ساعت 8:30 صبح: از دور که توی خیابان می پیچم، می بینم چراغ اتاق کار روشن است. می فهمم که هم اتاقی جان آمده.... هم اتاقی این روزها با چشم های خون گرفته و اعصاب خط خطی مشغول نوشتن متن پایان نامشه و انقده فشار روشه که اگه مهارش نکنم روزی دو سه بار جفتک اساسی می ندازه.... همین طور که از پله ها بالا میروم آیت الکرسی می خوانم که جفتکش به من اصابت نکنه وسطاش دیگه چیزی یادم نمیاد.... هم اتاقی سر ستینگ های master slide  پاور پویت رم کرده. برای اولین بار تو زندگیم جرئت نمی کنم برم سر میز کسی مشکلشو حل کنم. در حالی که داد می زنه از اتاق می ره بیرون که کمک بیاره. من از ترسم خجالت می کشم. تو دلم می گم یا ابوالفضل تو رو شاهد می گیرم نصف حقوقمو نذر فقرا می کنم که این هم اتاقی تزشو هر چه زودتر تموم کنه اینقده رو اعصاب من فشار نیاره! کمک  از اتاق کناری می رسه و سر دو دقیقه همه چیز درست میشه. هم اتاقی صداشو با طراوتی چون غنچه های بهاری مهربون می کنه، تشکر می کنه.....بعد هم بهم پاستیل تعارف می کنه بعد کلی واسه پروژم نظر های مفید و سازنده میده.

ساعت 10:50 : هم اتاقی اصلاحیه 8 فصل اول تزشو از استاد گرفته و راضی و خوش و خندونه. اون با دمش گردو میشکونه و  من از اینکه اصلاحیه که می تونست یه بحران واقعی باشه به راحتی گذشته ،نفس راحتی میکشم.

ساعت 14:00: با هم اتاقی مشغول بحث شیرین پمپ قلب مصنوعی هستیم، گل می گیم و گل می شنویم،من بهش پسته تعارف می کنم، اون به من بیسکوئیت تعارف می کنه و خلاصه داره خوش می گذره

ساعت 16:30 : یا پنج تن آل عبا دوباره هم اتاقی رم کرده و داره به زمین و زمان فحش می ده.....هی می گه اه اه اه، لعتی کثافت، اه اه اه....

الان من به مدت 2 ماهه که تو کف این نوسانات پر شتابم و هنوز هم برام عادی نشده. این همه بالا و پایین در خلق و خو و احوالات آن هم به کرات در طول روز رو چکارش کنم؟ هی اون بحران عصبی ایجاد می کنه هی من قلبم می افته تو پاچم . البته یه متد هایی رو  جهت مهارش کشف کردم اخیراً. مثلاً تا میاد عصبانی بشه هی  از اون شکلات ها که خیلی دوست داره بهش تعارف می کنم، بعد قشنگ  آروم می شه . اما گاهی با چنان سرعتی عصبانب میشه که من اصلاً فرصت نمی کنم دستمو دراز کنم و بگم "شکلات بفرمایید". بعد کسی راهکار داره؟

ادامه مطلب
+ مادموازل فلامینگو ; ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

همین افکار لطیف ات است که دل می برد عمو جان

 کلی برای عمو جانم غر می زنم که "دلم خونه و اینا هر غلطی می خوان می کنن و هر بلائی خواستن سرمون در میارن، همه چیزمونو ازمون گرفتن، بعد هم سر و مر و گنده عین صا ایران هر روز بهتر از دیروز دارن چهارنعل می تازند، آدم لجش می گیره خب." بعد این عمو جان می گوید "عزیزم همه چیزمان را گرفته اند اما خدا را که نمی توانند از ما بگیرند، شرافت و عزتمان را که نمی توانند بگیرند"

می گم این عمو جان من هم عالمی است برای خودش هااااا آدم دلش می خواهد لپش را بگیرد و بکشد. 

+ مادموازل فلامینگو ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

ساعت راسیست کثافت

ساعت امروز که زنگ زد خیلی از دستش ناراحت شدم. یعنی چی خب؟ کپه مرگمونو گذاشتیم بعد مدت ها داشتیم یه خواب خوب می کردیم هاااااا......ساعت راسیست کثافت!

+ مادموازل فلامینگو ; ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

پاهای سرد

بچه که بودم زمستونا همیشه کف پاهام زود یخ می کرد. بعد هر وقت مامانم موهای من، خودش یا خواهرمو خشک می کرد، من همیشه دورو ورش می پلکیدم. اون هم دقیقاً علت رو می دونست. چند بار سشوار رو رو موهاش می گرفت، بعد یه بار هم می گرفت کف پای من. بعد یه کار دیگه که می کردم راه رفتن پشت سر جاروبرقی بود. که اون هم از پشتش یه باد گرمی می زد که تو اون سرما از خلسه حالی به حالی می کرد آدمو. حالا آلان می دونم تهران الان گرمه شاید داره حالتون به هم می خوره از حرفام، ولی اینجا هوا ناغافل سرد شده و من هوس کردم یکی جاروبرقی بکشه من هی کف پامو بگیرم طرفی که باد داغ می زنه و عین بچگی هام لی لی کنان دنبال جاروبرقی راه بیفتم. 

+ مادموازل فلامینگو ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

روزمرگی 1

ساعت 7: موبایل زنگ بیدار باش می کشه و من تبدار از خواب بیدار می شم. حالم خیلی خوب نیست، فکر می کنم زنگ بزنم و بگم امروز نمیام سرکار، اما یادم میاد که به همکارم، رودیگر قول دادم بابت کار مشترکمون ساعت 9 تو اتاقش باشم، موبایل رو رو 8 کوک می کنم و دوباره می خوابم.

ساعت 8: موبایل دوباره زنگ می زنه ، انگاری 120 کیلو وزنم باشه هیکلم رو به زور از زیر پتو می کشم بیرون، تو دلم می گم ای تو روحت "رودیگر" دنبال دمپایی تو خونه ایم می گردم. پیداش می کنم و لخ لخ کنان توی خونه این ور و اونور می رم تا آماده شم. قیافم خیلی داغونه، با بزک دوزک اندکی درستش می کنم و راه می افتم.

ساعت 9: می رم اتاق رودیگر اینا. رودیگر و بچه های هم اتاقیش مسئول شبکه و کامپیوتر و این حرف ها هستند. یکی از این بچه ها اسمش پیتره. اما من شخصاً مایلم غلامحسین صداش کنم. این غلامحسین آدم خیلی خیلی نابغه و در عین حال عجیب و غریبیه با چشمایی عجیب و گوش هایی عظیم الجثه. بعد در ضمن بگم که اینا همشون عاشق سیستم لینوکس هستند. یک ساعت زِرزِر های آقایون لینوکس چی و شوخی های ناهنجارشونو گوش می دم، کارو انجام می دیم و بر می گردم تو اتاق خودم.

ساعت 11: هم اتاقیم امروز یاقی شده، اعصابش سریه مسئله ای خرد شده، به زمین و بد و بیراه میگه.

ساعت 11:30: رودیگر میاد میگه باید یه چیزی رو تو کارمون اصلاح کنیم و میگه که داره می ره خونه و خلاصه اینکه اصلاح دست من رو می بوسه. تو دلم می گم ای تف تو روحت رودیگر.

ساعت 16: هنوز نشستم پای اصلاح کار مشترکم با رودیگر و دقیقه ای چند بار تو دلم برای مادر و خواهرش دعای خیر می کنم. وسط کار می بینم که احتیاج به کمک دارم. از هم اتاقیم سوال می کنم. هم اتاقیم با چشم های خون گرفته نگام می کنه که یعنی دلت جفتک میخواد؟ یه نگاه به صفحه مانیتورم می ندازم و می گم: هیچی هیچی تو خودتو درگیر نکنیاااااا، من همین الان یهوییی خودم یادم اومد چه جوری حلش کنم.

ساعت 17: با عجله را می افتم سمت مغازه رنگ فروشی. آخه اومدم خونه جدید، می خوام رنگش کنم. رنگ و قلمو و نردبون و کلیه مخلفات رو می خرم می برم خونه جدید.

+ مادموازل فلامینگو ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

افراط

ناز کردن و خود لوسی در دختران فرایندی است که در طول تاریخ  همواره  با خرکیفی و شعف خاصی همراه بوده است   . . . . . اما هر چیزی هم حدی داره عزیزان من. ناز زیادی و در خماری گذاشتن اطرافیان ازیه حدی که بگذره اونا رو رنج میده. نکنید عزیزان من، نکنید، یه  چیز هایی از حد که میگذرد اسمش ظلم است. شکنجه روحی است به خدا!

+ مادموازل فلامینگو ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

وآرزو به دلم ماند و پیر شدم

بچه که بودم به دلم ماند که این همه می گویم خدا، یک بار هم شده خدا در جوابم بگوید جون دلم.

سال به سال که بزرگتر شدم ، هی سطح توقعاتم هم اومد پایین و  با خودم گفتم حالا جون دلم هم نه مثلا یه بار بیاد و بگه: هااااااا چیه؟ دردت چیه؟ چه مرگته؟ بزغاله چی میگی؟ پدرسگ چی می خوای؟ .......
جواب نداد که نامرد، یک بار هم جواب نداد.

+ مادموازل فلامینگو ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

چی بخرم براش؟

پدرم، قشنگم، قربان آن چشم های عسلی ات  بروم من.... سورپریز می کنی، سر زده از آن سر دنیا میایی اینجا،  من یک حالی میشوم که انگار  تو دلم عروسی بر پا می شود، بعد  از خوشی کلاً احساس میکنم به جای خون شکلات در رگ هایم جاری شده، بعد از شدت خرکیفی هی دائم پشتک وارو میزنم و هیچ کس حتی رئیسم هم جلودارم نیست یعنی اینطوری بگویم که کلاً افسارم از دست خارج شده و هی جفتک می اندازم. بعد نمیگویی من از خوشی هول شده ام، بعد روز پدر است، من الآن کادو نخریده ام، افسار و همچنین انسجام افکارم از هم گسیخته، اونوقت چه خاکی باید  تو سرم کنم؟ 

+ مادموازل فلامینگو ; ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

خاک وچو

امروز در کمال آرامش داشتم در مورد جاروبک ها  (به آلمانی Buerste ) افاضه  کلام می فرمودم که دیدم بعضی ها دارن به طرز غریبی نگاهم می کنن. بعد که حرفام تموم شد فهمیدم تمام مدت به جای جاروبک ها (Buerste) می گفتم ممه ها (Brueste). فک کن !!!!

+ مادموازل فلامینگو ; ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

ای که اجرام وزین هم از برایت چون نخود

اصولاً بین ما (من و همکارام) مرسومه هرکی هر وسیله  ای اعم از قلم، خودکار، سیم، کابل، پبچ یا هرگونه وسیله تست احتیاج داشته باشه، راه می افته تو سالن و  اولین وسیله ای رو که صاحب بالاسرش نباشه ور می داره و عین گاو سرشونو می اندازه پایین می بره.  بعد صاحب اصلیش  هم هر وقت رفت سر میز تستش دید فلان وسیله مورد نیازش نیست،  یه چرخی می زنه تو سالن و یا خود وسیلش رو پیدا می کنه یا یه شبیهش رو از یه بد بخت دیگه بلند می که و دقیقاً عین گاو می ره  هر جا لازم داشت وصل می کنه. در این راستا یکی از بچه ها امروز به تمام همکارا ایمیلی زده با این مضمون که " من یه ترانس آبی داشتم که رو فلان میز بون و به بهمان وسیله وصل بود،  حالا هر جا رو می گردم پیداش نمی کنم و هرکی برده استفاده کرده نوش جونش اما تو رو به این سیبیل بیادو پسش بده" حالا دقت کنید که ترانس مذکور حدود هفتصدکیلو وزنشه و چیزی حدوده یک متر هم قدشه. نخودچی که نیست بشه قایم کرد. یعنی واقعاً هرکی برده من فقط می خوام بدونم چه جوری این هیکل رو برده و قایم کرده!

ادامه مطلب
+ مادموازل فلامینگو ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

آلمانی پدرسگ زبون بفهم!

+ مادموازل فلامینگو ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

موهای خرمایی رنگش

هر وقت دلتون گرفت و احساس کردید غصه روی قلبتون سنگینی می کنه، یه سر به یوتوب علیه الرحمه بزنید و آهنگ پلنگه مرتضی رو ببینید و کلی بخندید، بعد از اون بهتر آهنگ چوبه دار لیلا فروهره!

+ مادموازل فلامینگو ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

خجالت نکش، بکش پایین

در این لحظه توی لابی هتل نشستم و دارم ایمیل هامو چک می کنم. توی لابی فقط من و یه آقای پیر نشستیم. 2 ساعت پیش یه آقای جوونی اومد پایین و کلید اتاقشو به رسپسیون تحویل داد و تصفیه حساب کرد، بعد خواهش کرد که اگه میشه چمدونشو یه چند ساعتی اینجا بذاره تا بره یه شرکتی این دور و ور مصاحبه شغلی بده و بعد برگرده و چمدونشو برداره. این آقای محترم با کت وشلوار و کراوات و  کیف سامسونت و کلیه مخلفات و این ها رفت واسه مصاحبه و همین الان برگشت، چمدونشو همون وسط لابی باز کرد. کراواتشو در آورد، دکمه های پیراهنشو باز کرد، پیراهن رو دراورد، دستشو برد به دکمه شلوارش. حالا من هی می خوام بهش بگم می تونین برین تو دستشویی عوض کنین ولی چون دارم از خنده دارم منفجر نمی تونم دهنمو باز کنم . آقا پیره یهو غیرتی شد به در دستشویی اشاره کرد و گفت اونجا یه  دستشویی با دوش بزرگ هست که قاعدتاً باید بشه اونجا تعویض لباس کرد. بعد هم رو کرد به من و گفت خانم از شما عذر می خوام، من اصلاً نمی دونم چطور یه نفر می تونه جلوی یه خانم اون هم در ملأ عام همچین کاری بکنه. حالا من به جای اینکه مثل یه دختر خانم نجیب بگم نه شما چرا عذرخواهی میکنید و یه جورایی هم مثلا سرخ و سفید شم اینا، از خنده ولو شدم کف زمین.

+ مادموازل فلامینگو ; ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

چرا دنبال قهرمانم؟ مگه چاره دیگه ای هم مانده برایم؟!

وقتی ملتی حق نفس کشیدن را نداشته باشد، وقتی اجازه تصمیم گرفتن در مورد جزئیات و کلیات زندگی اش ازش دریغ شود، وقتی زورش به گرز بالای سرش نرسد، مثل بچه ای می شود که توی زیر زمین حبسش کرده اند، چاره ای ندارد جز اینکه که خیال پردازی کند، که رویا ببافد که روزی یک ابر مردی بیاید، حقش را بگیرد، زندگی اش را به او باز گرداند و پدرانه دست نوازش بر سرش بکشد. این جاست که تصویر ایده آل زورو ها و بتمن ها و منجی ها و رهبر ها در خیالش نقش می بندد. بعد حواسش نباشد یک سوء استفاده چی میاید و لباس منجی تنش می کند و آنوقت همان بلایی سرش می آید که 32 سال پیش بر ما آمد.

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان هر شب خوابش را می بینم که آمده نجاتمان داده از دست این دیوها!

+ مادموازل فلامینگو ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

فلامینگوی جوشی

ماه سختی رو پشت سر گذاشتم: مسئله از اون جا شروع شد که راهنمای تزم شروع کرد به آزار و اذیت بی دلیل که هنوز هم علت اصلیش رو نفهمیدم مثلاً گیر هایی در حد اینکه چرا آسمون آبیه و چرا دم خر درازه و  اصلاً فیزیک کوانتوم گه خرده تئوری داده و این دست حرف ها!!! بعد هم انقدر من بیچاره ی تنهای اسیر غربت رو آزار داد، (چراغ ها رو خامووووووش کنین می خوام روضه زندگیمو بخووووووووونم) تا معده درد و سر دردم شروع شد. اونوقت تو این گیر و دار عموی یکی یک دانه ام برای بار سوم طی یک سال اخیر رفت زیر تیغ جراحی و جیگرم ریش شد تا قربونش برم سالم بیرون اومد و در نهایت  دو روز پیش تزم را دفاع کردم و خلاصه تموم شد رفت پی کارش.  الان بعد یک ماه رفتم جلو آینه می بینم صورتم عین ته دیگ عدس پلو شده!

+ مادموازل فلامینگو ; ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

عقل کل

دیدین توی کارگاه هایی که کار آهنگری و اینا می کنن یه کپسول هایی هست پر از هوای فشرده که از طریق یه شلنگ به یه خروجی باریک وصل می شه. بعد آقای اوستا هر وقت می خواد تراشه های آهن و اینا رو پس بزنه با اون وسیله یه "پیست" می کنه و همه براده ها پرت می شن می رن اون ور؟  ..... وای خیلی بهم قشار اومد تا توضیح دادم منظورم چیه.... .. شما رو به هفت تن آل عبا اگه نفهمیدین هم بگین فهمیدین منظورم چی بود......

مدتیه که هر چی لپ تاپم رو مسواک می زنم، تمیز نمیشه. بعد کلاً فن مبارکه هم چند صباحی هست که صدای آب هویج گیری میده. امروز در کمال خلاقیت لپ تاپم رو زدم زیر بغلم رفتم توی کارگاه.کلی همه جای لپ تاپم رو با ماسماسک پیست پیست زدم..... بعد شما باور نمی کنید چه چیز هایی از همه جاش بیرون زد: از  گرد و خاک و تیکه های فوق ریز دستمال کاغذی گرفته تا چلو خورشت فسنجون..... بعد با افتخار واسه یکی از بچه ها تعریف کردم با خونسردی بهم گفت از لپ تاپ فروشی ها میشه اسپری هوای فشرده خرید! یعنی  در عرض یک لحظه با خاک یکسان شدم.

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

الهی قربونت برم

خواهر زاده 4 ساله ام یک نقاشی از من کشیده. یه دختر کشیده با لباس بلند و دوزائده کوچک سیاه رنگ در دو طرف بدنم. بهش می گم عزیزم این ها چیه کشیدی؟ میگه اینا بال هاته!!!

+ مادموازل فلامینگو ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

استقبال از مموت

بیروت هم ساندیس و کیک و اینا میدن؟

+ مادموازل فلامینگو ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

ایرانی های مقیم خارج بیاییم با هم رو راست باشیم

ما آدم ها گاهی به محض دست دادن کوچکترین فرصت از واقعیات تلخ می گریزیم و چنگ می زنیم به شیرین رویای گذشته. و بعد هم چنان درگیر سفسطه ذهنی خودمان می شویم که دل کندن از وهمیات خلسه آورش خیلی سخت می شود.

 من هم دلتنگ که می شوم به سرم می زند بزنم زیر همه چیز و برگردم وطن. بعد فکر می کنم که نه می مانم اما ایرانم را می آورم اینجا، مادرم، پدرم و تمام دلبستگی هایم را و بعد دلم می خواهد به جای این اتاق فسقلی، خونه داشتم....مممم.... یک خونه درست و حسابی با چند تا اتاق خواب..... که کابینت های آشپزخانه ام را مثل مادرم بچینم، که در و دیوارش را مثل خانه عطیه اینا پر از عکس کنم، که یک اتاق داشته باشم که فرش ایرانی کفپوشش بشود، که سماور گوشه اش قل قل کند، که توش موزیک ایرانی گوش کنم که تک تک سلول های بدنم هم نوا با هر بالا و پایین صدای مرضیه بلرزد، که پنجره اش تاقچه داشته باشد وعصرها پدرم عبای خرمایی رنگش را روی دوشش بیندازد و بنشیند گوشه اتاق و کتاب بخواند، که مادرم دوباره جوان شود و پبراهن گلدار پوشیدن و کیک خرمایی پختن  دوباره یادش بیاید . که خواهرم سرم را روی پایش بگذارد و موهایم را سشوار کند. که باز هم با هوس کودکانه به ظرف شکلات خوری با آن در انگوری شکلش دست برد بزنم، که دختردائیم دوباره بیاید با ما زندگی کند.....

بعد به خودم می آیم و می بینم که دلتنگی از وطن را با دلتنگی از گذشته ها در هم آمیخته ام و ریخته ام گوشه قلبم..... و می دانم که جزئی ازناخوداگاه من مایل به اینجا ماندن است تا به من بقبولاند که همه این ها ، که آن مادر سی و چند ساله، آن تاقچه، آن عبای مهربان پدر و آن تصویرها که آویخته ام بر در و دیوار آن اتاق یک جایی در وطنم منتظر من است و من هر وقت بخواهم می توانم برگردم و همه را در آغوش کشم و فقط بخاطر ترس از آینده و فردا و بیمه و پیری و کوری و این هاست و الان هم زندگی در ایران درست مثل بیست سال پیش، مهربان و گرم منتظر در آغوش کشیدن من است. و این سراب گذشته را آرام دنبال می کنیم و عمری در بیابان می دویم و می دویم و می دویم

+ مادموازل فلامینگو ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

این روزها

داستان  نمرود که فرمان به قتل نوزادان پسر داد بس که از تولد ابراهیم می ترسید

داستان جوان هایی که هر روز غذای مارهای ضحاک می شدند

داستان گورکنی که مزدش از جان آدمی افزون تر بود

کاش مصداق حال امروزمان نبود.

+ مادموازل فلامینگو ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

خلاصه که خدا دختر خنگ رو نصیب کسی نکنه

دیروز یکی از دخترهای ایرانی رو تو سلف دانشگاه دیدم بهم می گه :

- اااااا تو مگه در حال تز نوشتن نیستی؟ 

- چرا.

- پس چرا هی الکی تو این گرما پا می شی میای دانشگاه. خب بشین خونه کارای تزتو بکن.

- آخه باید تو آزمایشگاه با ولتاژای  قوی اندازه گیری کنم.

- وااااااا، خب بشین خونه اندازه گیری کن.

- آخه تو خونه نمی شه تجهیزات اندازه گیری لازم دارم.

- واااااا، حالا نمی شه تو خونه انجام بدی؟

- ببین، همه چیز انرژی هسته ای نیست که بشه تو خونه به فناوریش دست یافت.

- واااااا چه ربطی داره؟

-!!!! 

+ مادموازل فلامینگو ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

بعد از 21 سالگی

شد یک سال و هفت ماه و نه روز.... درس ها تمام شد و تز مانده هنوز(فوق خوندنمو می گم نه سن و سالمو!!!)

نمی دانم فقط من اینطورم یا این حالتیست که با مرور زمان بر همه می رود. بچه که بودم یک ساعت برایم یک عمر بود. هنوز  بعد از ظهرهای جمعه یادم هست که همه می خوابیدند جز من که چشم می دوختنم به عقربه هاب قهوه ای رنگ ساعت دیواری. حوصله ام به شدت سر می رفت و پرپر می زدم که ساعت ۵ عصر بشود تا مادر اجازه بدهد برویم حیاط  و طناب بازی کنیم.

بعد از ٢١ سالگی ام اما زمان سریع ترمی گذرد و. . . . اندکی هم تلخ تر.نه که حرف غربت و اینها باشد ها، نه. این وجه مزخرف از زندگی چیزی نیست که در آلمان به آن رسیده باشم. این ها را مدت هاست که می دانم. . . . . حقیقت این است که آدمیزاد بزرگ می شود و بی خیالی های خردسالی می روند و به جایش احساس مسئولیت و  زندگی هدفمند می آیند سراغت. زندگی هم تغییر می کند، تلخ می شود، سخت می شود و گاهی هم می شود یک خرمن فشار مضاعف روی شانه هایت و در این میان همیشه خوبی های کوچک  و بزرگ زندگی می آید سراغت و تا ته روحت را شاد می کنند. و می ترسم که میان این ها گم بشوم و لذت های کوچک ولی واقعی زندگی را فراموش کنم . که روزی بشوم جزء آن دسته از آدم ها که تمام عمر می دوند پی سراب خوشی . . . . برای همین گفتم بنویسم تا چند وقت یک بار بخوانم.

+ مادموازل فلامینگو ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

اعتقاد

خدایا ما را از شر پیروانت حفظ کن!

+ مادموازل فلامینگو ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

آی کیف می داد اون روزا

بعد اون موقع ها که بچه بودیم شمال که می رفتیم بابا همیشه تو جاجرود واسمون فالوده می خرید. بعد ما تو ماشین می نشستیم و اون با یه ورق مقوا که حکم سینی رو داشت میومد طرف ماشین. روی مقوا هم همیشه سه تا فالوده برای ما بچه ها و دوتا بستنی سنتی واسه خودش و مامان بود . ما شیشه های ماشین رومی دادیم پایین و  بستنی و فالوده ها رو یکی یکی می گرفتیم .

+ مادموازل فلامینگو ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

عزیز

تو

عزیز منی

و زندگی من وابسته به شنیدن صدای توست

و به همین دلیل نباید از پیش من بروی

و باید برای همیشه در زندگی من بمانی

حتی حق نداری دیگر مریض باشی

همین

+ مادموازل فلامینگو ; ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

والا آدم جای ورزش کردن، قرش می گیره

دقت کردین تو کلاس ایروبیک چه سی دی هایی میذارن؟ معمولاً آهنگ پاپی چیزی که همچین گوپ گوپ بکوبه که آدم همراهش ورزش کنه..... حالا امروز همینطور که ما ورزش می کردیم و آهنگ های سی دی عوض می شد یه آهنگ یاحبیبی عربی اومد، ملت هم بدون اینکه از خنده منفحرشن یا حداقل تو حرکاتشون مکثی چیزی دیده بشه به ورزش ادامه دادن، فک کن!

+ مادموازل فلامینگو ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

یک شب

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستحو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

حالی به حولی

در روایات آمده، یکی از بهترین لحظات زندگی وقتیه که از کلاس ورزش اومدی، دوشتو گرفتی، زیر پتو لمیدی و خستگی کل روزتو داری ذره ذره میدی دست خواب.

+ مادموازل فلامینگو ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

منم که حساااااااااس

جوان تر که بودم اگر چیزی را نمی خواستم خیلی راحت می گفتم. حالا اما با گذر زمان دلم نازک شده . . . . . آنقدر که از دل شکستن دلم هزار پاره می شود.

+ مادموازل فلامینگو ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

آدمی را در گل بسرشتم و به باد فنا دادم

به هیکل یک عزیزی ناخواسته چند لکه قهوه ای انداخته بودیم، امدیم درستش کنیم، طرف را با سر انداختیم تو گ.....!

+ مادموازل فلامینگو ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

تصویر

گیج و کلافه که می شوم، تنهائی ام دستم را می گیرد و می گوید:

 فکر کن من تصویرت توی آینه ام، هر کاری که من می کنم تو هم انجام بده.

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

اعصاب مصاب ندارم هاااااااااا

الان مدتیه که چهار چنگولی افتادم رو یه پروژه ای، پدرسگ هر کاری می کنم جواب درست و حسابی نمی ده بهم. خلاصه که دهانم روزی چند بار مورد عنایت این نرم افزار خنگ قرار می گیره و اعصابم بالکل تبدیل به نرون چرخ کرده شده. توی این گیر و دار یکی تو سایت دانشگاه بند کرده بیا ببین فونت این فایل من چه جوری درست میشه، بعد الان چه جوری پرینت بگیرم و . . . . به ولای علی اگه فردا اومد سراغم، کلیه اعضای حفره شکمشو می دم هوا بخوره!

+ مادموازل فلامینگو ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

از فردا به مدت دو هفته این مکان تعطیل است!

فردا می رم خونه خواهر و اقوام و فامیل و اینااااااااااااا! دو هفته دیگه بر می گردم خاطرات سفرو می نویسم.

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

دوستی

این مطلبو جائی خوندم از خنده ترکیدم

بعضی دوستیها مثله قصه نوحه، (بعضیا از ترس توفان میآن پیشت ) .

 بعضی دوستیها مثله قصه ی ابراهیمه ( باید همه چیزتو قربانی کنی ) .

 بعضی دوستیها مثله قصه مسیحه ( آخرش به صلیب میکشنت ).

اما بیشتره دوستیها مثله قصیه موساست ، ( یه کم که دور میشی یه گوساله جاتو میگیره.

+ مادموازل فلامینگو ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

خائن

تا به حال شده که حس کنی پدرت، خواهرت، یارت، رفیقت، تو را خالصانه دوست دارد، صد بار بیشتر از آنچه که تو دوستش می داری؟

 الان حال من همینه و حس می کنم خیانت کارم.

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

غبار لحظات

دلم می خواد به دامن غبار لحظات، چنگ بکشم .... حیف که از میان انگشتانم می ریزد.....

+ مادموازل فلامینگو ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

مموت بهرامی نژاد

اون قدیما روز قدس داشتیم، دو ماه هم که محرم و صفر بود،کلی هم شهادت امام و معصوم و شخصیت های مختلف، حضرت زهرا هم که سالی دوسری شهادت داشت. بعد دولت فخیمه طی سی سال اخیر دهن مان را در تمام این مناسبت ها سرویس می کرد. یعنی خفه مون می کردن تو این ایام، ما هی دعا می کردیم این روزا تموم شه، اونوقت دولت کلی از قبل ذوق می کرد و برنامه می ریخت که کچل کنه ملتو تو این ایام ..... حالا اما قضیه برعکس شده، الان یکی دیگه کمین کرده و یکی دیگه خدا خدا می کنه این روزا نیاد. خلاصه که 

بهرام که گور می گرفتی همه عمر          دیدی که چگونه گور بهرام گرفت 

+ مادموازل فلامینگو ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

لا لا را لا لا لا

از بس واسه فردا اضطراب دارم، این آهنگو گذاشتم که قر بدم اضطرابا بریزه بره پائین.......استدلالو حال کردین؟

پ.ن این هم از عوارض همخانه بودن با افغانی جماعته!

+ مادموازل فلامینگو ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

نبش قبر

امروز توی اخبار جریان اجرای نمایش خیابانی ماجرای قتل نداآق.ا سلط.ان را می خواندم.  این همه تلاش برای موجه جلوه دادن وجهه دولت مرا یاد فیلم "یک بوس کوچولو" انداخت که عده ای به نام یک مرحومی یک وصیت نامه جعلی نوشته بودند و می خواستند  تأییدیه بگیرند. به همین خاطر، مرحوم را نبش قبر می کردند تا اثر انگشت جنازه را پای وصیت نامه قلابی شان ثبت کند.

+ مادموازل فلامینگو ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

من از مادرم ممنونم

یکی زنگ زده بود برنامه بی.بی.سی، داشت از حمایت های مادرش قدر دانی می کرد گفت: "واقعاً ازش ممنونم، خاک کف پا و چرک زیر ناخنشم"

اوج قدردانی از مادرو داشتین؟

+ مادموازل فلامینگو ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

«فطوش» معادل عربی «فاطی بلا»

دیروز یک پسر عرب تو سلف دانشگاه بغل دستمون نشسته بود و داشت راجع به دختری خوشگل مشگل با دوستش صحبت می کرد. یهو دوستش برگشت پرسید:

- گفتی اسمش فاطمه بود؟

- آره. اما نه فکر کنی فاطمه هست هااااااا..... نــــــــــــــــــــــــــه...... یک «فطوشی» است برای خودش.....

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

آیا برم آیا نرم

مدتی بود که الهام گفته بود راجع به انگیزه خارج می مونن و علتش و اینا بنویسم. آدما انگیزه موندن و رفتنشون با هم فرق داره و تصمیماتشون بستگی به این داره که به زندگی چه جوری نگاه می کنن و چی ازش می خوان و من فقط می تونم قضیه رو از دریچه نگاه شخصی خودم توضیح بدم. هیچ نوع عمومیت نمیشه به چیزایی که نوشتم داد و هیچ نتیجه گیری کلی هم نمیشه کرد. اما قضیه من :

یه روز از سر کارم تو برق منطقه ای برگشتم خونه، نشستم رو تاب توی حیاط خونه و دیدم ملولم و انسانم آرزوست. دلم می خواد همه چیز را رها کنم و برم جایی که آدم هایی که ازشون خوشم نمیاد نباشن. دلم نمی خواست وقتی چیزی بد است هی بشینم و ازش ایراد بگیرم، اصلاً موقع ایراد گرفتن و ناراحت شدن، احساس حقارت می کنم! از طرفی هم دیگر نمی توانسم همه چیز را زیر سیبیلی رد کنم. از دیدن آن دختری که تمام صورتش را رنگ روغن زده و فریاد بابا آزادی می خوام برآورده بگیر تا اون روضه خون ریا کار..... از دیدن به حقارت رفتن شرافت و حیثیت انسانی آدما خسته شده بودم، از اینکه هر ایدئولوژی و رسم و مذهب و سنتی از حیثیت آدما پر ارزش تره خسته بودم. از خاله زنک بازی های همکارام، از اینکه چطوری زیراب همو می زنن...خسته بودم.....احساس کردم که دیگه هیچ قدرتی برای تغییر اوضاع  احوالم برام نمونده و یهو از تصور این که بخوام تمام عمرم اینطوری زندگی کنم وحشت کردم. از تصور اینکه اینطوری پیر بشم ترسیدم. و دلم خواست که برم و رفتم.

 اینجا اما..... تنها هستم، خیلی تنها.... دوست زیاد دارم اما رفیق و هم کلام به معنای واقعی ندارم...... به ازایش از آن تلاش مذبوحانه ای که در تهران درگیرش بوده ام خلاص شده ام. اینجا کسی کاری به کار کسی ندارد، آدم آرامش دارد. کسی واسه کسی مارمولک بازی در نمی یاره ، سر کار، تو دانشگاه، توی خونه آرومم. طوری که احساس می کنم یکی یه آمپول مسکن قوی بهم زده ..... چنان که کرخت شده ام و معتاد به این محیط آرام و مردم بی آزار و بی سر و صدایش که نه نیشی دارند و نه نوشی! 

+ مادموازل فلامینگو ; ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

فارسی دری!

- راهت خیلی دوره.... چه جوری تا دانشگاه میای؟

- هیچی فقط باید هی چند بار خودمو از این قطار بیندازم بیرون و دوباره خودمو بیندازم رو اون قطار (پر واضح است که منظور همانا این است که ایشون باید چند تا خط قطار عوض کنه تا به مقصد برسه).

وقتی فرهنگ مال ٢٠٠ سال پیش باشه و از حد یابو و الاغ سواری فراتر نره اینطوری میشه.

+ مادموازل فلامینگو ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

بزرگ شده پدر سوخته حسابی قد کشیده!

اون قدیم ها که من بچه بودم اگر جائی رد می شدم، حالا راهرویی، دم دری، پنجره ای یا هر مدل جایی که می خواست باشه..... و بطور اتفاقی مطلبی را می شندیم که به من ارتباط نداشت و می دانستم که گوینده به هر دلیلی نمی خواهد من آن مطلب را بشنوم، قدم هایم را تند می کردم و سریع از آنجا رد می شدم. اصلاً تربیت من از بچگی طوری بود که فرقی بین راز سر به مهر مردم و کفش و لباس و پول آنها نمی دیدم. فکر می کردم که اگر حکایتی را که مربوط به من نیست و صاحب آن راضی نیست را بشنوم درست مثل این است که او راضی نباشد و من پول یا مالی را از او بردارم و به عبارت دیگر فکر می کردم که از او دزدی کرده ام ..... اما خب  آن روزها گذشت و من دیگر بچه نیستم!

+ مادموازل فلامینگو ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

استپ ایروبیک

قدرت خدا، یه فسقله پله چقده می تونه آدمو گوزپیچ کنه. امروز چنان تو کلاس استپ ایروبیک گیج می زدم که اگه معلممون شکی هم داشت دیگه الآن کاملاً ایمان داره که من کندذهنم. یعنی واقعاً به این نتیجه رسیدم که خدا این مغزمو بهم انداخته، خدایا می گم آدم تو پاچه بنده خودشم جنس بنجل می چپونه؟ ببینم چه جوری می خوای برام جبران کنی هاااااااا!

پ.ن: الان یه دور نوشتمو خوندم دیدم عجب لحن خفنی! مردای لاتش هم این جوری وبلاگ نمی نویسن .....به حق چیزای ندیده .....

+ مادموازل فلامینگو ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

داوود معجزه چی

امروز می خواستیم یه استاد خفن سخت گیرو بپیچونیم که تاریخ تحویل پروژه ها رو عقب بندازه. بهد از کلاس سوگلی استاد که یه پسری به اسم دیوید بود رو فرستادیم جلو، هممون هم پشت سرش وایسادیم. بالاخره خواهش های آمیخته به لبخندهای دیوید سوگلی تأثیر کرد و استاد در کمال ناباوری همه، رضایت داد پروژه ها رو با تأخیر تحویل بگیره.

بعد از ظهر تو آزمایشگاه یکی از بچه ها رو دیدیم که امروز سر کلاس نیومده بود، کلی تعجب کرد که استاد چه جوری کوتاه اومده. دیدم الیزابت برای خودش نشسته رو این صندلی چرخدارا که استاد معمولاً می شینه روش و داره واسه خودش تاب می خوره و می خونه:

I've heard there was a secret chord
that David played, and it pleased the Lord

The baffled king composing Hallelujah
Hallelujaaaaaaaaaaaaaah

پ. ن : اگه فیلتره از اینجا هم می تونین آهنگ رو گوش بدید.

+ مادموازل فلامینگو ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

فارس علیه عرب

یکی از بچه های عرب برگشته می گه :

- آخر هفته مهمونی هالوین دعوتم، هنوز لباس مناسب ندارم.

بهش می گم:

- یه نمه چشم و چارتو بزک سیاه کن، یه لباس سیاه هم بپوش برو دیگه.

- نه باید شبیه یه چیز وحشتناکی چیزی باشم.

- اِااِااِااِااِ.....چیز وحشتناک بودن شرطه؟ خب نمی خواد پس کاری کنی همینطوری به عنوان عرب بری کافیه

ادامه مطلب
+ مادموازل فلامینگو ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

هالووین

دیشب توی راه که داشتم بر می گشتم خونه....راستش جای شما خالی دیشب خونه سوگل شام دعوت بودم، عجب دست پختی داره این دختر، یه خورشت کرفس درست کرده بود انگشتاتو باهاش می خوردی. سنی هم نداره یه چیزی تو مایه های بچه منه اما ماشالااااااااا دستپخت..... ها چی می گفتم؟ اهان......  موقع برگشتن از مهمونی، پشت چراغ قرمز وایساده بودم، یه رستوران کوچیک هم بغل دستم بود، یهوو یکی با یه ماسک وحشتناک از در رستوران پرید جلوم و شروع کرد به گفتن "هاهاهاها هووووو هاهااااااا، یووووهااااا ها ها ها". نگاش کردم گفتم " بعضی ها امشب خیلی خوشتیپ شدن " دیدم داره با حالت تهدید آمیز یه چیز براقو تو دستش تکون میده، دقت کردم دیدم ناخن گیره ...... از خنده ولو شدم رو زمین....

+ مادموازل فلامینگو ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

لیلی جانم

با تو هستم لیلی جان،

 توئی که عمری باور نکردی که زمین زیر پایت روح دارد

 که باغ نفس می کشد،

  تو که یادت رفته چگونه صبح ها، درختان چنگ می زنند میان باد،

 تو که رقص پیچک را زیر نور انکار می کنی

 که یک عمر نشسته ای زیر چادر تاریکت و آویخته ای به انکارهای پایان ناپذیر.... پایان ناپذیر

نامهربان شده ای عزیز دل، نامهربان شده ای لیلی جانم

من دارم می گسلم از تو....

 

+ مادموازل فلامینگو ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

والس

یک دو سه، یک دو سه، یه چرخ به راست، یک دو سه، یک دو سه، دوباره یه چرخ، حالاااااااااا یک دو سه، یک دو سه، یه جفتک به راست، یک دو سه، یک دو سه، حالا پای معصومه خانومو لقد می کنیم، یک دو سه، یک دو سه چهار، حالا سه پرش رو کفش معصومه خانم....

+ مادموازل فلامینگو ; ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

پیر سگ 2

از اواسط بهار به اینور پیر سگ اتریشی هی نایس شده، هی لبخند می زنه، مثلاً  کارخونه ای آزمایشگاهی چیزی می ریم ، منو هل میده که برم جلو که مثلاً خوب ببینم و به نحو احسن از امکانات استفاده کنم (ایییییییش، مرتیکه لا مذهب نمی فهمه به زن نا محرم نباس دست زد!!!). القصه که هی از خودش محبت در وکنه. بعد من هی یاد بچگی هام می افتم که دکتر وقتی می خواست آمپول بنویسه، قبلش هی مهربون می شد و شکلات می داد بهم. خلاصه که اوضاعی بود، اون هی محبت می کرد من هی وحشت می کردم، هم کلاسی هام هم یه جوری با ترحم نگاه می کردن که احساس می کردم، گوسفند تو مذبح شدم و هر آن طرف میاد و کلکمو می کنه. تا اینکه ایشون اواسط تابستون پیشنهاد دادن من درسم تموم شد، برم دانشجوی دکتریش بشم، حالا بماند که تا چند روزی، من چشمام از حدقه زده بود بیرون. یعنی با این همه لطف محبت که این روزا تو پاچم می کنه، فقط کافیه که بفهمه من اینور و اونور چه جوری پشت سرش صفحه می ذارم. فقط می تونم بگم چه حالی می ده که فارسی بلد نیست نمی تونه بلاگو کشف کنه.

+ مادموازل فلامینگو ; ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

ماجراهای پیرسگ 1

وای خدا دارم از خنده ضعف می کنم. ماجرا رو داشته باشید:

پنج سال پیش یه دختر لیسانسیه برق بلند میشه میاد اینجا فوق بخونه، پیرسگ که رئیس دپارتمان ماشین های الکتریکی باشه، بهش می گه کلیه کتاب های رفرنس ایرانی و انگلیسی رو که توی ایران خوندی وردار بیار ببینم می تونی سرکلاس فوق لیسانس بشینی یا پیشنیاز می خوای. بعد که دختر خانم کتاب ها رو می بره بهش نشون بده، ایشون شروع می کنه به باز کردن کتاب ها و صفحه اول هر کتاب هم عکس خ.مینی بوده.  پیر سگ به کتاب سوم که می رسه می گه: "چه جالب، من نمی دونستم خ.مینی برق خونده بوده"

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

سوگلی کلاس ورزش

دوستم گفت بیا بریم کلاس استپ ایروبیک منم در کمال اعتماد به نفس گفتم باشه بریم..... یکی نیست بگه بشر تو همینطوریش، دست راست و چپتو نمی تونی درست تکون بدی اونوقت می ری یه استپ هم می ذاری جلو پات که بشه قوز بالا قوز؟..... چشمتون روز بد نبینه خانمه می گفت یه چرخ بزنین به چپ من به راست می چرخیدم، می گفت پای چپ رو استپ ،من لگد می زدم زیر استپ.........آخرای کلاس هم نزدیک بود پرت شم رو نفر جلوئیم. خلاصه که فکر کنم خانم معلممون خیلی ازم خوشش اومده باشه!

+ مادموازل فلامینگو ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

هشدار فلامینگو به استاد!

مگه من چیم از بقیه کمتره، من هم تصمیم گرفتم این وسط یه اخطاریه ای صادر کنم:

بدین وسیله به پیرسگان اتریشی هشدار می دهیم که خود را جمع و جور کنن و آنها را از عواقب پیچیدن در پروپای برنامه درسی مردم منع می کنیم و اعلام می نماییم که با افراد خاطی برخورد قاطع و کوبنده ای خواهیم داشت!

پ.ن . بله عزیزان، این پیرسگ کاری کرده که برنامه درسی من هم پر و هم پا پیدا کند و امکان پیچیدن نیز، در آن محیا شود! 

+ مادموازل فلامینگو ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

حکایت آدمیزاد گریزی من و فضای گرم خانه

نه که یه مدت تنها زندگی کردم، عین این آدم های غار نشین شدم. اصلاً دیگه عادت ندارم که بیام تو خونه و آدمیزاد ببینم! حالا فکر کنین این همخونه های من هم یک آدمهای خونگرم و مهربونین که بیا و جمعش کن! هر روز که میام خونه این دوتا دختر هی محبت و لطف و اینا می چپونن تو پاچم! بعد هفته پیش یه روز هیچ کدومشون نبودن انقده حال داد که نگوووووووووو..... زنده باشن، بودنشون خییلی خوبه..... اما نبودنشون هم عالمی داره..... بعد تازه اون روز فهمیدم چرا من آخر هفته ها انقده خسته ام..... من اصلاً عادت به این همه روابط انسانی ندارم..... انرژی زیادی می گیره ازم..... .فکر کنم از این به بعد آخر هفته ها یه چند ساعتی برم کتابخونه ای، چیزی بلکه یه استراحتی بکنم!!! بعدش من صبح ها با اخلاق سگ از خواب بیدار می شم ..... واقعاً تا نیم ساعت حرفم نمی یاد ..... اونوقت دوتا قیافه پر انرژی و خندان می پره جلو چشام  که سلاااااااااااااام، صبح به خییییییییییر ....... خوب خوابیدی؟!.....بعد من واقعاً دوستشون دارم هااااااااا....  ولی بخوام به زندگی با اینا ادامه بدم باید دو پینگی، سه پینگی، چیزی بکنم.....

+ مادموازل فلامینگو ; ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

ماندن یا رفتن مسئله این است

حالا هی میشینم و ژست های نوستالوژیک وار می گیرم و وطن وطن می کنم و چشم هایم پر از اشک می شود. روزها آه می کشم و اخبار را تا اینکه "هاش.می" امروز کدام انگشتش را در سوراخ سمت چپ دماغش کرد دنبال می کنم و شب ها در کابوس هایم شکنجه می شوم و هفته ای یک بار هم یک پست جانسوز توی بلاگم می گذارم. اما حقیقت این است که من کوچکترین درکی از احوالات کنونی کشورم و از  وضعیت کسانی که تا مرگ شکنجه شده اند ندارم. نمی فهمم که بعید نبود که الان دوستم، برادرم، همکلاسی ام، همکارم، خودم و یا هرکدام از عزیزانم می توانستیم امروز زیر شکنجه له شده باشیم، به ضرب و زور معتاد شده باشیم، از دست رفته باشیم. حقیقت این است که من وطنم را رها کرده ام و آمده ام توی این ناکجا آباد و دل خوش کرده ام به اینکه چطور می شود هارمونیک ١٣ را از ترمینال ماشین حذف کرد. حقیقت این است که من هر لحظه می توانم بلیط بگیرم و برگردم اما ترجیح می دهم اینجا بمانم و نمره ١ جمع کنم و دنبال زندگی خودم بروم......می دانم هم که هموطنانم در آرامش نیستند و می دانم که این طرز زندگی ام اسمش خیانت است، اسمش بی معرفتی است، که این رسمش نیست.... اعتراف می کنم که روزی نیست که به برگشتن نیاندیشم......اما انگار می ترسم..... یک سال است که زنجیر ریشه هایم را تا جائی که می شده کنده ام، اندک اندک دارم ریشه نو می دوانم و گاهی فکر می کنم که دیگر نمی توانم.....دیگر فکر برگشتن به کار سابقم در برق منطقه ای قلبم را می لرزاند.... امنیت و آرامش زندگی اینجا مثل یک مسکن، تمام تنش های قبلی را زدوده و انگار معتادم کرده ......و گویا از بازگشتن می ترسم.... انگار غربت شیره وجودم را کشیده باشد، انگار که این دست و پا زدن های یک سال اخیر پیرم کرده، فکر می کنم که روحم و جسمم دیگر یاری نمی کند، می ترسم که دیگر از پس کار و زندگی پر دغدغه ایران برنیایم.....

پ.ن. الهام جان، بحثی که باز کرده بودی یه ذره باز تر شد!

+ مادموازل فلامینگو ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

عدم نوستالوژی!

این روزها ترم اولی ها آمده اند دانشگاه، گروه گروهشان کرده اند و توی دانشگاه می گردانندشان که مثلاً اینجا سلف است و آنجا دستشویی و آنطرف کتابخانه و آنور کپی شاپ و از اینجا جزوه ریاضی می شود خرید و از آنجا نمونه سوالهای امتحان فیزیک...... این ها را که می بینم یاد ترم های اول لیسانس خودم می افتم و به خدا قسم اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند هرگز نمی پذیرم که دوباره ١٨ ساله شوم و بروم ترم اول دانشگاه بنشینم!

این نوشته کلی مرا یاد محل کار سابقم در برق منطقه ای انداخت و کلی روده بر شدم از خنده. بخوانید و کیف کنید.

+ مادموازل فلامینگو ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

نوستالوژی و کودکی

دلم تنگ شده برای ۶ سالگی ام برای روزهای زمستانی ای که سرد بود و دلم نمی خواست از توی رختخواب بیرون بیایم و کمی هم دلم می خواست مادر نازم را بکشد. این بود که صدایم که می زد، خودم را به خواب می زدم تا بیشتر دور و ورم بچرخد و قربان صدقه برود و این درحالی بود که او هم خوب می دانست چرا خودم را به خواب می زنم و من هم می دانستم که او می داند.

دلم حتی برای مریضی هایم هم تنگ شده، وقتی که دکتر آمپول تجویز می کرد و من با چشم های پر از اشک می رفتم درمانگاه منظریه و پدرم همراه من اشک می ریخت و بعد دور از چشم مادر برایم شکلات می خرید.

 دلم برای روزهایی تنگ شده که زندگی سخت بود و پدرم آنقدر کار می کرد که ما فقط آخر هفته ها می دیدمیش. دلم برای پنج شنبه هایی که ۴ بعد از ظهر می آمد خانه و ما از ذوق دیدن پدر از سر و کولش بالا می رفتیم تنگ شده.

دلم کوه های دارآباد را می خواهد با درختچه های سماق و آنوقت هایی که خسته می شدم و پدر قلمدوشم می کرد.

و صبح های سرد جمعه را زیر عبای پدرم و مادرم را وقتی که سی و چند ساله بود و پیراهن آبی با گلهای ریز قرمز می پوشید و توی کاسه بلوری انار دانه می کرد  و من هنوز هم هرگاه به مادر فکر می کنم او را در همان سالها می بینم و با همان پیراهن و حتی خنده اش را آن روزی که من روزه گرفته بودم و خواهرهایم هر دو اصرار می کردند که اول منو دعا کن و من که با ژست تمام داشتم سر سجاده اول از همه برای فلج آقا امام زمان دعا می کردم (که منظور همان فرج آقا امام زمان بود!!!) و او ناگهان آب دانه انار پرید توی چشمش و همینطور که اشک می ریخت به حرف من می خندید.

دلم نوروز های شیراز را می خواهد که همیشه منزل خاله اینا فیلم دایی جان ناپلئون می دیدیم و من خیلی نمی فهمیدم جریان این فیلم از چه قراره! و همیشه همراه فلیم نون نخودچی (به قول شیرازی ها کلوچه نخودچه) می خوردیم که من کاملاً در جریان این امر قرار می گرفتم و در این راستا نیز بسیار موفق بودم!

واقعیت اما این است که نشسته ام توی این جهنم دره و به طرز مضحکی دنبال نمره ١ می دوم!

+ مادموازل فلامینگو ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

پس گردنی خاطرات

مامانم مدتی اومده بود اینجا پیشم، یه روز گفت فردا ناهار چی بپزم؟ من هم که کلی احساس مادر داشتن در سلول هایم غلغل می کرد، باصدایی که از لوسی به صدای گربه می مانست گفتم: خورشت بادمجان.

ایشان هم خواستند بروند مواد لازم را ابتیاع فرمایند که من با حالت های بسیار خودشیرینانه پریدم و گفتم گردن من خرد شود الهی آن روزی که شما بروی برای شکم من خرید کنی و الا و بلا من با شما می آیم.  یعنی من هرچه بگویم که چقدر از اینکه دوباره طعم حضور مادر را می چشم خوشحال بودم کم گفتم. هرچه ایشان فرمودند که امتحان داری بشین درس بخون، من به خرجم نرفت. خلاصه که رفتیم خرید اول قصابی بعد هم سوپر مارکت بعد هم چند جای دیگه. توی راه هم تمام کیسه های خرید را خودم بلند می کردم که دست های نازنین مادرم خسته نشود و هر چه ایشان اصرار که بابا یه کیسه رو بده من، من با حالت های خفن دفاحی کیسه ها رو پشتم قایم می کردم. وقتی رسیدیم خونه دیدم کیسه گوشت همراهم نیست و من هم یادم نمی آمد کجا جاگذاشتمش و باور نمی کنید با چه پس گردنی ای این مادر من رو فرستاد از خونه بیرون که برم توی تمام مغازه هایی که توشون رفتیم بگردم تا گوشتو پیدا کنم. به راستی که طعم بودنش کاملاً یادم آمد!

ادامه مطلب
+ مادموازل فلامینگو ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

کیک آلمانی

می گم این آلمانی ها هر عیب و ابرادی داشته باشند تو کیک و شیرینی پزی حرف ندارند من دیروز در جشن تولد مامان دوستم چنان کیک های خانگی خوشمزه ای خوردم که در تمام زندگیم تو هیچ مهمونی و عروسی ای تو ایران نخورده بودم. یکیش همراه آرد، پودرمغز بادم و فندق توش بود و کیک رو هی برش های افقی داده بودند و یه ردیف مارسیپان (خمیر بادام تلخ) و مربا و یه ردیف خامه ریخته بودند، اونوقت تزیین روشو هم با ورقه های فندق انجام داده بودند..........واااااااای دلم به قار و قور افتاد پاشم برم یه چیزی بخورم، لا مصب راجع بهش هم که حرف می زنم دلم آب می افته....

+ مادموازل فلامینگو ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

می نویسم تا همیشه در خاطرم بماند

هرگز فراموش نمی کنم روزی را که آقال کوفال زنگ زد و گفت تصمیم گرفته خانه اش را به من اجاره بده....٢ هفته بود که خونه نداشتم و تو یه مهمونسرای فکسنی زندگی می کردم . اون مهمانسرا هم وضعیتی داشت..... هر دو روز یک بار باید اتاقمو عوض می کردم حالا شما تصور کنین که دو تا چمدون سنگینو باید از این طبقه به اون طبقه می کشیدم، اون روزا من ۴٩ کیلو وزن داشتم و ۵٢ کیلو وزن چمدون هام بود!!! اتاق ها هم ۶ نفری بود و برای هر ۶ نفر یک حمام و توالت داشت. حالا بماند که یه دختر چینی ۴ روز باهام هم اتاق بود و هر روز صیح اندازه یه حموم زنونه مو می ریخت کف حموم..... اِااِااِااِااِ... قیافه هاتونو تو هم نکنین اخ و پیفتون هم نره هوا..... خب چکار کنم، می گین آپدیت کن منم دارم از تخاطراتم می نویسم براتون دیگه. بعدش یه شب یه خانوم بسیار پیر آلمانی باهامون هم اتاق بود که کاملاً  (وقتی می گم کاملاً شما باور بفرمایید که کاملاً)بدون لباس خوابید. حالا دیگه وارد جزئیات نمی شم فقط اینو می گم که عزیزان وقتی پیر شدین حتماً حجابتونو رعایت کنین!!!  بدون اغراق می گم که این خانم ساعتی یک بار از خواب بیدار می شد و می رفت دستشویی، چراغ دستشویی هم می زد تو چشم من که مثلاً خیر سرم می خواستم کپه مرگمو بذارمو که صبحش از علی الطلوع برم دنبال خونه. بعد هم که میومد بخوابه چنان خرناسایی می کشید که دیدم دختری که تو تخت روبروییم خوابیده بود (اونم مثل من دانشجو بود ودنبال خونه می گشت) از شدت این سرو صدا ها از خواب بیدار شده و با یه قیافه مستاصل نشسته کف زمین و داره بافتنی می بافه!!!  صبحش هم سر میز صبحانه خانم پیره می نشست جلوم و من صحنه شب قبل از جلو چشمام نمی رفت و انگار که صحنه تمام پیرزن ها برهنه دنیا با غذام قاطی شده باشه،یک لقمه هم از گلوم پایین نمی رفت! حالا بگذریم از جریانات مهمانسرا.... اینو می گفتم که خونه نداشتم و وقتی هم که خونه نداری یعنی آدرس ثابت نداری، اجازه باز کردن حساب بانکی هم نداری، حالا شما فکر کنید من بدون خونه بدون حساب بانکی (که معنیش اینه که هرچی پول داشتم دور گردنم با خودم اینور و اونور می بردم!). بدون حتی یک دوست و آشنا چه وضعی داشتم. خوابگاه هم می گفت شما دیر اومدید ما هم اتاقتونو اجاره دادیم به یکی دیگه....دیگه هم اتاق خالی نداریم. هرچی می گفتم ننتون خوب باباتون خوب من ویزا نداشتم که بیام... اونا هم می گفتن به هر حال ما جا نداریم.....از روی آگهی های روزنامه هر روز از این خانه به اون خانه می شدم و هیچکس مرا پسند نمی کرد که خانه اش را بهم اجاره بده....حالا  چنان سرمایی خورده بودم که نه نفسم می آمد و نه گوشم می شنید،  وحشت و ترس از تنهایی و آدم های غریب هم روش.... امکان استراحت هم نداشتم... هر روز باید می رفتم خونه ببینم.... مادرم بهم زنگ زد گفت برو مسجد دعا کن..... اما حالم از نظر جسمی و روحی انقدر بد بود که توان روبرویی با محراب مسجد رو نداشتم!!!! با این حال رفتم مسجد بلکه یه فرجی بشه، چند تا دختر پاکستانی شماره ام را گرفتند و قرار شد ببینند کسی از مسجدی ها دنبال هم خونه نجیب و مسلمان می گرده یا نه!!! که از آنها هم خبری نشد. از طرف دیگه اینجا شهر کوچیکیه، دانشگاهش هم بیشتر فنی هست و دخترا کمتر از ٣٠ درصد جمعیت دانشکاه رو تشکیل میدن که خودش مسئله ای بود. پیدا کردن خونه یا اتاقی که فقط توش دختر باشه سخت بود و من مانده بودم که چکار کنم. یادم هست که پدرم زنگ زد و خیلی محکم بهم گفت "فکر پولشو نکن و به هیچ چیز و هیچ کس هم فکر نکن جز خودت، درست و آرامش زندگیت.برای خونه هم کاری بکن که به صلاحت هست و یه تصمیم عقلایی بگیر، من می دونم که تو از پس همه چیز بر میایی و الا خودم همراهت می اومدم." و چقدر حرف پدر آرامم کرد.

 درست یادمه که وقتی آقای کوفال زنگ زد و گفت که خونه شو می خواد بهم اجاره بده، کجا ایستاده بودم:روبری مغازه د.ام. هنوز هم که هنوزه هر بار از جلوی این مغازه رد می شوم ناخود آگاه لبخندی از روی آرامش می زنم..... و چقدر ناگهان آرام شدم و ممنون از خدا.....

و هرگز فراموش نمی کنم که همان سقف کوچک، همان لونه سگی که ماه پیش با چه خوشحالی ازش بیرون رفتم، سال پیش چقدر مایه آرامش خاطرم بود.

خونه نو بر فلامینگو مبارک!

پ.ن. همچین نوشتم که کسورات ماه اخیرم جبران بشه، مقداری روضه خونی توش هست اما خودم الان به همش می خندم.

 

 

ادامه مطلب
+ مادموازل فلامینگو ; ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

مثل گذشته ها

کاش می شد گاهی ما  علی رغم تمام تفاوت هایمان  آنقدر قلبمان بزرگ می بود که می توانستیم چند ساعتی کنار هم با آرامش بنشینیم و اینقدر به هم چنگ و دندان نشان ندهیم.

می دونید، گاهی کسی ظالمانه جلوت می ایسته.....یک کار می کنه که تمام اعصاب و روان و فکر و روحتو به هم میریزه......با حق به جانبی پاشو میذاره رو قلب و جان و زندگیت و فکر هم می کنه که حرف حق حرف اونه و .....  و تو اونو می بخشی ..... اما انگار یه شکاف عظیم بینتون ایجاد شده، تو می مونی اینور شکاف و  اون می مونه اونور. جای زخمایی که بهت زده رو دوا درمون می کنی..... طرفو که می بینی محترمانه و حتی شاید گاهی هم دوستانه لبخند می زنی. اما خوب می دونی که هیچ چیز مثل گذشته ها نیست.... هیچ چیز

+ مادموازل فلامینگو ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

گفتمان من و دلم!

دوشنبه امتحان شفاهی دارم، از شما چه پنهان که این روزها به خاطر اسباب کشی خیلی دختر درسخونی نبودم، بجاش کوزت خوبی بودم، همچین با اسکاچ و انواع مواد شوینده خونه قبلی و خونه جدید رو سابیدم که حساسیت گرفتم نفسم بالا نمیاد! کلی مطلب باید بخونم و زمان اندک است، دستام از اضطراب داره ضعف میره (حالا این دیگه چه مدلشه که از شدت اضطراب کف دست آدم ضعف بره من نمی دونم) الان هم تو این گیر و دار دلم هوس های عجیب غریب می کنه، صبحی شکلات کشمشی می خواست. بعد هم چنان مظلوم نمائی ای کرد که همخونش با دلسوزی تمام گفت شب براش خورشت قیمه می پزه (دقت کنید که همخونم آلمانیه و چلو خورشت قیمه می پزه با ته دیگ زعفرونی..... یاد بگیرید!) دم ظهر هم یهو هوس صدای عمو بزرگه رو کرد منم واسش تلفن عمو رو گرفتم و کلی مظلوم نمایی که عمو من امتحان دارم هیچی حالیم نیست برام دعا کنید و این حرف ها، حالا یهو هوس همسایه روبرویی مونو تو ایران کرده، دلش می خواد بشینه با خانم همسایه چایی بخوره با شکرپنیر، بهش گفتم قربون چشمای بادومیش میرم (توجه دارید که دل من چشم بادمی داره) اما هر چیزی هم حدی داره نقداً خفه شه من وقت ندارم!

+ مادموازل فلامینگو ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

باز هم خاطرات یانگومی

یادم نمی ره اون صبحی رو که از خواب بیدار شدم دیدم با چشمای پف کرده و حال خراب روی مبل نشسته، با نگرانی ازش پرسدم چی شده.... با چشمای خیسش بهم نگاه کرد و گفت دیشب بانو هِن مرد.

دلم می خواست خفش کنم!

+ مادموازل فلامینگو ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

یانگوم همیشه زنده

 به روزی افتادم که از شندین آهنگ یانگوم هم احساست شدید از نوع دلتنگی بهم دست میده.

حالا همه با هم: هوتارااااا هووودارا هاجو هوناااا، هاتارا هاتاراااااا، هاجوتانا

+ مادموازل فلامینگو ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

عجب معجونی

تلویزیون داره فیلم لیلی و مجنون هندی میذاره، فکر کن!

+ مادموازل فلامینگو ; ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

آخرین امتحان با پیرسگ

بدین وسیله رسماً  آزاد شدن جانم (که احتمالاً ناشی از حلال شدن تک تک سلول های گوشتم می باشد) را از بند ضحاک دو عالم پیرسگ اتریشی، اعلام می دارم.

+ مادموازل فلامینگو ; ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

رمضان مبارک

قبل اذان این قند خونم می افتاد، کارم هم که زیاد بود روم فشار میومد، عین سگ پاچه دور و وری هامو می گرفتم (که با چنان حسن برخوردی با اطرافیان واقعاً روزه هام قبول باشه!) بعد اذان که می گفتند، حلقومم هم میومد انگار با چسب چوب این دهن منو بسته باشند!

+ مادموازل فلامینگو ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

دمپایی داغ!

 تابستون تو اوج گرما عشقمون می کشید بریم تو حیاط بازی. اونوقت پامونو که می کردیم تو دمپایی همچین می سوختیم که نگو، بعد همینطور در حالی که کف پامون می سوخت می دویدیم طرف شیر آب پامونو می گرفتیم زیر شیر آب تا دمپایی و پا خنک شه!

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

برادران

باهاش تلفنی صحبت می کردم، هی سرو صدا میومد ،می گم "مهمون داری؟" میگه "نه صدای تلویزیونه" می گم "چه خبر از تلویزیون؟"  میگه "هیچی یه دقیقه عموعلی رو نشون میدن، دقیقه بعد عموصادق بعد دوباره عمو علی بعد عموصادق......."

+ مادموازل فلامینگو ; ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

هندی خونم زد بالا

 دیشب تلویزیون داشت فیلم هندی میذاشت، حالا نه فیلم هندی معمولی ها، نه. از اون فیلم هندی های شدیداً دراماتیک، از اونا که بچه ٧ ساله داره به مناسبت روز مادر گروه سرود مدرسه سرود می خونه یهوو تپق می زنه و مامانش یهوو از ته سالن با چشم های پر اشک شروع می کنه بقیه سرودو خوندن دویدن طرف بچش و همچین بغلش می کنه انگار ١٠ ساله ندیدتش! توی یکی از این صحنه هایی که زنه شروع می کنه رقصیدن پشت درخت و اینا یهو به خودم اومدم دیدم با تمام قوا نشستم پای تلویزیون و نیشم تمام عرض صورتمو گرفته و همچین با ذوق دارم نگاه می کنم که واقعاً جای خجالت داره. به خودم گفتم چیه مدتیه جز فیلم پلیسی آلمانی ندیدی حالا یه فیلم هندی دیدی فیلت یاد هندستون کرده؟!

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

علت سکوت بلاگی

دیدم چند وقته آپدیت نکردم گفتم بیام یه خبری از خودم بدم یه وقت فکر نکنین خدایی نکرده زبانم لال قلمم حناقی چیزی گرفته..... نه والا.... فقط موقع امتحان هاست و این الیزابت نامرد نمیاد با هم درس بخونیم، اینه که من هم سوژه نوشتن ندارم!

+ مادموازل فلامینگو ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

و الیزابت کماکان هر روز فارسی یاد می گیرد

دیروز کلی به بنده خدا  الیزابت امر و نهی کردم دست آخر گفتم مرسی، با خنده برگشته می گه زخرمار(یعنی زهرمار) !!!

پ.ن امتحانم به خیر گذشت!

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

این ها را با هدف غرغر ننوشته ام ..... خواهش می کنم دعایم کنید

دیروز زنگ زد، صدایش ضعیف تر از همیشه بود، از دیروز تا به حال قلبم توی قفسه سینه ام پرپر می زند، تنگ شده این قفس و هراز گاهی چشم هایم پر از اشک می شود، هفتاد سالش است و مریض، چقدر از خدا فرصت بخواهم، چقدر خدا به من برش گرداند، و چقدر هربار بیشتر وابسته اش شوم؟چطور رفتنش را تحمل کنم؟ نه نمی توانم، درهم می شکنم....

  امتحان دارم و درس هایم را هم نخوانده ام، خانه ام را هم تا سه هفته دیگه باید تحویل بدهم، خانه جدید مبله نیست و من هم وقتاً و تا حدی هم مالاً توان خرید اسباب ندارم. آخر این هفته باید به رئیسم کار تحویل بدم و از شما چه پنهوون هیچ غلطی نکردم تا حالا، خلاصه که اوضاع بحرانی است. 

شما که یک وقت زبانم لال دلتان نمی آید این دختر ترگل ورگل، مهندس، خانم، نفس و جیگر توی این شهر غریب زیر فشارهای مختلف له شه؟ اونوقت کی پست بامزه و نمکی بنویسه و شما دلتون شاد شه؟پس جان هرکی دوست دارید، دعایم کنید! دعا کنید به حان خودم از این به بعد فقط پست های نمکی می نویسم!!

+ مادموازل فلامینگو ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

با عرض معذرت از تمام مردان سرزمینم

دوستم برته شوهر ایرانی داره، اینجا دانشجوئه ولی شوهرش تو «ماربورگ» کار می کنه (دو ساعت تا اینحا راهه). ماه پیش دعوتم کرد برم شهرشونو ببینم. هرچه اصرار کردم که آدرس منزل رو بده خودم از ایستگاه قطار برم خونشون، قبول نکرد و این شد که با ماشینشان آمدند ایستگاه دنبالم. شوهرش رضا را برای اولین بار دیدم، آدم آرام و خنده رویی به نظرم آمد. رضا ما رو رسوند  به کاخ قدیمی شهرشون روی یک تپه خیلی بلند و خودش رفت، سه ساعت طول کشید تا من و برته کاخ رو دیدیم و قدم زنان از روی تپه اومدیم پایین و قسمت های قدیمی شهرو دیدم و آرام آرام رفتیم طرف خونشون تا نهار بخوریم. وقتی رسیدیم بوی قرمه سبزی زد زیر دماغم، از گرما هلاک بودیم، برته نشست کنارم و با هم آب میوه خوردیم. حالا من انگار میخ گذاشته باشند زیرم هی این پا و اون پا می شدم، عادت نداشتم روز تعطیل برم خونه مردم با خانم خونه برم گشت زنی و آقای خونه بخواد قرمه سبزی برامون بپزه و بعد بیایم بشینیم از خودمون پذیرایی کنیم و آقا همچنان تو آشپزخانه باشه، دیگه طاقت نیاوردم گفتم کمک می خواهید؟ برته با خونسردی پاشد رفت تو آشپزخونه و برگشت گفت لازم نیست هر کاری لازم بوده رضا خودش کرده. خلاصه ما نشستیم به حرف زدن و رضا آمد از روی میز رومیزی فانتزی حریر رو برداشت، خیلی مرتب تا کرد و گذاشت تو کمد، همینطور که با ما حرف می زد میز رو چید و برگشت تو آشپزخونه غذا رو کشید، و برته رو صدا زد، یکی سینی پلو به دست و دیگری ظرف قورمه سبزی به دست وارد شدند، بعد هم رضا سالاد و ماست و خیار آورد. سفره را که جمع کردیم، رضا شوخی کنان داشت از اتاق می رفت بیرون که حاضر شه با هم بریم بقیه شهر رو ببینیم، دم در روی زمین یک دانه برنج افتاده بود، خم شد، دانه را برداشت و توی سطل انداخت. فکر کردم که اکثر مردانی که می شناسم هرگز متوجه دانه برنج روی فرش نمی شوند.

از آن روز که همکلاسی هایم را نگاه می کنم، فکر می کنم این مردان آلمانی اگر در ایران متولد می شدند چقدر نسبت به آنچه که امروز هستند متفاوت می بودند.

من تا قبل از اینکه اینجا بیام نمی تونستم تصور هم بکنم که آدم ها می توانند جور دیگری هم باشند. جور دیگری فکر کنند، از زندگی چیزهای دیگری بخواهند و باز در عین حال تا این حد شبیه به هم باشند.

+ مادموازل فلامینگو ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

خلاصه که نایب الزیاره هستیم!!!

این ترم واسه گردش علمی می برنمون وین و بوداپست، با اینکه هوا ٣۵ درجه و شدیداً مرطوب است و کولرجات در اروپا اصلاً جالب نیست با اینکه ما این روزها شدیداً میگرنمان عود کرده، اما می رویم، هرچه باشد ما وغی اینتغستینگ هستیم و صنعت ازمون استقبال می کنه اینه که بر حسب وظیفه می رویم و جمعه بر می گردیم!!! دستم که به ضریح رسید همتونو دعا می کنم!!!!

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

آریا

آریا چشم هایش سیاه است و شاد و لبخند تمام دختران فارس را در صورتش دارد و آنقدر زنده که ترس برت می دارد. آنقدر که می توانم بدرقه نگاه و حتی لرزش های دل لطیف مادرش را هنگامی که از خانه بیرون می رود حس کنم..... توی دلم زمزمه می کنم اسم دخترم را می گذارم آریا!

پ.ن آریا دختر و پسر نداره، همه ما چه زن و چه مرد به هر حال کم و بیش آریا هستیم!

+ مادموازل فلامینگو ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

خارش می کنه

الیزابت که معرف حضورتان هست؟

دیروز ازم پرسید:

How do you say yourwellcome in farsi?

گفتم خواهش می کنم. سرشو تکون داد و یه اوکی جانانه گفت که یعنی فهمیدم.

امروز بهم آدامس تعارف کرد می گم مرسی، با لبخند برگشته می گه خارش می کنم.

+ مادموازل فلامینگو ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

آخر پست فطرتی

یه خانمی توی اداره خارجی های اینجا هست که خیلی با خارجی ها بد رفتاره. همین سه هفته پیش که رفته بودم پیشش کلی منو واسه خاطر یه کاغذ پیچوند و می گفت اینجا نیست. بعد که فهمیدم پیش خودشه شروع کرد به داد و بی داد. البته من با نامردی تمام تو چشاش نگاه کردم کاغذو تقریباً از دستش کشیدم بیرون و با لبخند بهش گفتم:"بعید می دونم از اصول اولیه آداب معاشرت و ادب و احترام چیزی بفهمید با این حال براتون روز خوبی رو آرزو می کنم (schönen Tag noch ) بالاخره هر چه باشید، آرزوی روز خوش را رو که می فهمید یعنی چی ". اینو که گفتم فریادش رفت هوا. بهش گفتم "من قوانین اینجا رو خوب می شناسم اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی زنگ می زنم پلیس بیاد ببرتت و مطمئن باش به خاطر توهین در ملاء عام به دادگاه می کشونمت." اینو که گفتم خفه شد. (حالا نه که من همیشه اینطوری باشم ها نهههههه، اونروز ولی نمی دونم چرا عین شیر زخمی شده بودم!)

امروز همین خانم را توی صف سوپری دیدم. کمرش درد می کرد و به سختی داشت خریداشو از تو چرخ دستی میذاشت روی رل تا خانم پشت صندوق براش حساب کنه. رفتم پشتش ایستادم و با رذالت تمام کمکش کردم تا خریداشو بچینه روی رل و بعد هم که کیسه پرتقال هاش پاره شد در نهایت دنائت خم شدم و همه رو براش جمع کردم و اون خانم تند تند شروع کرد به غر زدن که جوونا این روزا به پیرا کمک نمی کنن و امروز با تمام کمردردش یه جورایی روزشانسشه که  خانم جوانی مثل من(نیشخند) کمکش می کنه!!! و در تمام این مدت چون می خواست خریداشو تند تند بچینه رو رل،  جز یک بار به صورتم نگاه نکرد. بعد که پولو حساب کرد و نوبت من شد چرخید که باهام خداحافظی کنه، تعجب رو تو نگاهش دیدم. منم خیلی بلند و شمرده گفتم schönen Tag noch!!!

بنده خدا رنگ به رنگ شد..... ولی خیلی حال داد!

ادامه مطلب
+ مادموازل فلامینگو ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

خداحافظ ای پیر سگ برای همیشه

امروز آخرین کلاسمو با پیرسگ اتریشی داشتم، باور نمی کنید وقتی کلاس تموم شد انگار یه بار عظیم از رو شانه هام برداشته شد. و این احساس رهایی در حدی بود که دیدم از خوشحالی عین کانگورو موقع  قدم برداشتن جهش های خفیفی می کنم. این خوشحالی من هم یک وقت هایی یه حرکات خزنده ای از خودش نشون میده که حواسم بهش نباشه به حرکات موزون تبدیل میشه!

خلاصه که یه امتحان کتبی و یه شفاهی باهاش دارم و بعدش بلکل پیرسگ فری (pire sag free) میشم!!!!

+ مادموازل فلامینگو ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

حسرت

داشتم توی خیابون راه می رفتم، یهو دیدم دایی جانم اونور خیابون به تابلوی ایستگاه اتوبوس تکیه داده و داره سیگار می کشه، با شوق دویدم طرفش، نگاه سردشو که دیدم یادم اومد دایی جان ٢ سال پیش فوت کرده. مرد شباهت عجیبی به داییم داشت، حتی سیگار دست گرفتن و  تکیه دادنش به دیوار. چقدر  این اتفاق بی رحمانه توی صورتم سیلی زد و من ماندم و یک دنیا حسرت، حسرت چیزهایی که هرگز بر نمی گردند.

+ مادموازل فلامینگو ; ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

زوزه کشون

دیشب یکی از این صندلی های تا شو گذاشتم زیر پام، که از بالای کمد جزوه هامو بر دارم، یهو صندلی کثافت آلمانی(!!!!!) از زیر پام در رفت و تا شد افتاد زمین و من کاملاً افقی و با شدت تمام روی صندلی فرود اومدم، به شدت کبودم و همه جام، دوباره تأکید می کنم که همه جام درد می کنه!

بعد از اینکه حالت های زوزه کشی سگ وارانه و آه و ناله هام یه مقدار وولومش اومد پایین. دیدم صدای در میاد( توجه دارید که بنده صدای درو به جای شنیدن، می بینم !)، تو این گیر و دار همسایه طبقه پایینی وحشتزده اومده و با نگرانی ساختگی و با یه لبخند موزیانه کلی فک می زنه خلاصه حرفش این بود که شما ایرانی ها چتونه که همش دارید شلوغ بازی در میارید و no matter where your are صداهای نا هنجار از خودتون در میارید. بخاطر ابراز نگرانیش اظهار تشکر کردم و درو تقریباً تو صورتش بستم و افتادم رو تخت تا  بقیه زوزه کشیمو ادامه بدم.....

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

همه ما بسوی او می رویم

با تمام غم و اندوه هایی که زندگی گاهی بر آدم تحمیل می کند، امروز فهمیدم باز هم چقدر دلبسته داشته هایم هستم. امروز وقتی چروک های عمیق روی سینه زن فروشنده رو دیدم ، چیزی عمیقاً آزارم داد همانگونه که گاهی حضور  آنا (همان زنی که جلوی آینه می ایستاد) آزارم می دهد. بحث پیری و زشتی نیست، وجه اشتراکی بسیار غم انگیز در آینده ای نه چندان دور دارم با این زنان: فنا پذیری!

+ مادموازل فلامینگو ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

سرزمین من

اسم ایران که می آید انگار یکی قلب مرا می گیرد و فشار می دهد.

+ مادموازل فلامینگو ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

تایید فرمودند

 روباه در بیانیه ای صلاحیت دم خود را تأیید کرد!

+ مادموازل فلامینگو ; ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

تلخ

کوچک که بودم عاشق داستان زندگی شاهزاده ها بودم، از فریدونی اش گرفته تا ادواردیش! یادمه دایی خدا بیامرزم هم همیشه شازده صدام می کرد و تمام این ماجراها باعث شده بود که تو عالم بچگی یه جورایی احساس طاغوتیت بهم دست بده!!!. یادمه اولین بار وقتی فهمیدم الان و تو قرن معاصر شاهزاده به اون معنا که تو کتابا هست وجود نداره چقدر نا امید شده بودم، کلی زار زدم . خواهرم اما قصه انقلاب روسیه و فرانسه و استقلال هند رو برام گفت و از عزت آدم ها و ارزش هاشون و اینکه پادشاهان رفتنی اند و مردم و آرمان هایشان باقی است......

 و من امروز سر گور مردمانی که به خاطر آرمان هایشان مرده اند، می گریم و می ترسم و سخت هراسانم که داستان زندگی دخترم هم روزی به همین تلخی باشد.

+ مادموازل فلامینگو ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

زنی دردمند تمام روحم را پر کرده

صدای ناظری توی اتاق می پیچد:

"دشت هایی چه فراخ 

 کوه هایی چه بلند......."

پس چرا سینه فراخ دشت ها این روزها بر سرزمینم تنگ شده....و انگار کوه افتاده روی سینه این مردم و فشار می دهد و فشار می دهد، باتوم می شود بر پشت و تیر می شود بر گلو.....

+ مادموازل فلامینگو ; ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

این ها را می نویسم که هرگز فراموش نکنم.....

 خواهران و برادرانم را کشتند.... سید علی به جای خود، تمام آن آیات عظام که یک بار برایشان کاریکاتور تمساح کشیدند داشتند از شدت فریاد های وااسلاما گلویشان را تکه پاره می کردند، چطور شده که این روزها روزه سکوت گرفته اند؟ انسانیت به کنار.....این حکومت به نام خدا سر مردمش را کلاه گذاشته بعد هم به گلوله بسته شان..... چرا خفه شده اند این آیان عظام چرا کاری نمی کنند اسلامشان را از بی آبروئی نجات بدهند؟ مصالح این آقایان و اسلامشان در چیست که وقتی بی گناهی کشته می شود پیرو اصل سکوت مصلحتی می شوند تا نکند دشمنان سو استفاده کنند ولی وای به روزی که یکی بگوید بالای چشم  آخوند فلان منبرک ابروست چنان کفن پوش و پا برهنه و بر سرزنان به خیابان می ریزند که کسی نتواند شرافت و آبرویشان را دگر بار به بازی بگیرد ..... اما حالا می توانند با خیال راحت بروند و زندگی نکبت بارشان را ادامه دهند، دیگر آبرویی برایشان نمانده که بخواهند غصه اش را بخورند 

هرگز هرگز هرگز این روزها را فراموش نخواهم کرد.....حتی اگر روزی غم سایه اش را از قلب دردمند مردم میهنم کنار بکشد. این روزها در تاریخ ثبت شده است و مراجع قم خوب اسمی از خودشان در تاریخ به یادگار گذاشتند...... ثابت کردند که همه شان  کاشانی صفت و مزدورند.....مهم نیست که چه کسی برنده این تئاتر انتخاباتی است، مهم نیست چه کسی رئیس جمهور ایران است. بعضی شخصیت ها  نفرین ابدی ایرانیان را برای خود خریدند.....

+ مادموازل فلامینگو ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

قهقهه بیمارگون سرزمینم

از همین الان روزی را می بینم که مثل مردم زیمبابوه اسیر خودمان می شویم........من با تنفر به خودم خیره می شوم  و به خونم که زیر ناخن های کثیفم جمع شده..... چاقو را در گوشتم فرو می کنم و با صدای شرحه شرحه شدن گوشتم در تک تک سلول های بدنم لرزش خوش لذت را حس می کنم........

+ مادموازل فلامینگو ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

دمب خروس یا قسم حضرت عباس مسئله این است.....!!!

صد رحمت به تلویزیون جمهوری اسلامی..........این سی.ان.ان که همچین زیرزیرکی یه جورایی گزارش خبر میده، انگار یه عده معدودی چون کاندیداشون انتخاب نشده عصبانین و فعلاً داغن و وحشی شدن..... انگار حرف سر به عده محدودی بچه لوس و تربیت نشده  هست که چون چیزی مطابق میلشون پیش نرفته پا به زمین می کوبن و هر چی دستشون میاد رو به اطراف پرت می کنن...... والا ما که دستمون از ایران کوتاهه و نمی دونیم چی رو باور کنیم..... باور کنید این سی.ان.ان انگار وصله به صدا و سیمای جمهوری اسلامی...... دمب خروس کدام است و قسم حضرت عباس به چه شکل و شمایلی است ......

+ مادموازل فلامینگو ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

وطن

دست ها می سایم ، تا دری بگشایم ،

 به عبث می پایم ، که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته شان ، بر سرم می شکند

خواب ، در چشم ترم می شکند....

+ مادموازل فلامینگو ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()